غذای ایرانی در یه تابستون
فعلا عکس دیروز رو درقلب اروپا درمحیطی کاملا ایرانی واستون میذارم.
فعلا عکس دیروز رو درقلب اروپا درمحیطی کاملا ایرانی واستون میذارم.

آنگاه که انسانی دروغ میگوید
بخشی از جهان را به قتل میرساند
اینها مرگهای کمرنگی هستندکه انسانها به اشتباه زندگی میخوانند
جیمز هتفیلد
ب. ن. این نیمکت به نام من ثبت شده . هروقت برم مال خود خودمه . جون یه راه باریکی رو باید از میون گلها رد شی که بقیه حوصله اش رو ندارن. آی کیفی میده بدونی بنام تو ثبت شده!! هاها..
خوب بعد از اون خوشحالی و شب زنده داری هموظنان و دل نگرانی از بامداد خمار معلومه که صبح که از خواب پاشی حال صبحونه درست کردن نداری ومجبور میشی یه صبحونه سالم و فوری تدارک ببینی!!!! بدون ترس از یه کالری اضافی.

گفت برو لیبی! خلبان شک کرد وبا نگاه کردو دید یارو هیچی دردستش نیست و باز گفت نه.
مرد بازگفت برو بغداد. خلبان باز سرتکان داد وگفت نه.
مرد گردنی کج کرد وگفت شیراز هم نمی ری؟ خلبان جوابش همچنان منفی بود. مرد آخرسر گفت لااقل بزار یه بوق بزنم......

امروز چون روز صنایع دسته این چند تا عکسو میذارم شاید اون خانمهای باسلیقه یادشون بیاد که با هنر دستشون چه حسرتی بدل ما بی هنرها میذارن. به نظر من درعین سادگی خیلی قشنگه

معلم به دانش آموز :بگو ببینم !سیب زمینی از چه زمانی پیدا شد ؟
دانش اموز :از زمانی که اولین سیب از درخت افتاد !!!!!
صبح روز تعطیل با صبحونه تو رختخواب غافلگیر بشی دیگه تا شب سرحالی و میتونی از تابستون گرم لذت ببری!

یکی از چیزایی که برای من خیلی تعجب آور و لذت بخش بود طولانی بودن روز در تابستون هست یعنی احساس میکنی بیشتر میتونی زندگی کنی مثلا ساعت 11 شب هنوز هوا روشنه. این عکس دقیقا 10و 45 دفیقه شب گرفتم عین روز روشنایی هست. کاش میشد تموم سال اینطور بود.

این روزا آسمون صاف و قشنگه . ابرا کوچ کردن نمیدونم به چه زبونی باید از خدا تشکر کرد.

این روزا که هوا گرم شده عصر که میشه تو کافه ها و رستورانا کمتر یه میز چند نفره خالی پیدا میشه. شهر زنده است موج عشق و زندگی تو رگها جریان پیدا کرده بخصوص بعد از این زمستون طولانی . گاهی هوس میکنم یه کافه شاپ کوچیک بزنم که بوی قهوه اش تا اون سر خیابون برسه بامشتریا گپ بزنم به درد و دلاشون گوش بدم. بیشتر اینایی که تنها به کافه میرن آدمای جالبی هستن. فقط حرف کشیدن ازشون یه کم سخته. دیروز با دوستان رفته بودیم رستوران . پشت هرمیزی یه داستان جذابی رو میتونستی تصور کنی. اون دختر بلوند با صورت ظریف با مردی از کشورهای آمریکای جنوبی چنان درخودشون بودن که حتی متوجه برگشتن ظرف میز کناری روی زمین هم نشدن یا شدن ولی حرفاشون جذابتر از اون بود که نیم نگاهی بهش بکنن. یا آقای گارسون شرقی تبار که هرچند دقیقه یه بار سرمیز دختران شاد میز بقلی میومد و میپرسید که همه چیز اوکیه!! و اونا هم با خنده و سربسرگذاشتنش با نگاه بدرقه اش میکردن. منم که سفارشم اونقدر پرملات بود که مجبور شدم که از سر میز بلند شم و همراه دوستان که میخواستن قبل از دسر یه سیگاری بیرون از رستوران بکشن منم یه جایی واسه دسر پیدا کنم . آقا نخندید وقتی پولشو از جیب مبارک میدید حیفتون میاد رژیم بگیرید . درسته؟ اونم وقتی یه ربع ساعت معطل میشید که یه میز خالی پیدا کنید.مگه حالا حالاها دلتون میاد میز رو ترک کنید. مخصوصا که رستوران با شمع های خوشگل تزیین شده باشه. من اوایل وقتی میرفتم رستوران دلم میگرفت از بس تاریک بود ولی حالا بنظرم خیلی شاعرانه میاد که فقط نورشمع ها باشه البته بدون سروصدای بچه ها.


ب. ن. اگه گفتین جای چی خالیه؟
منم چند تا عکس واستون گرفتم البته نمیشد همه عکسارو بذارم ولی شبا کنار ساحل منظره قشنگی داره شاید خوشتون بیاد.
"




صبح هم که از خواب بلند شدم دیدم حال وحوصله خرید و تدارکات رو ندارم یه نهار مختصری اماده کردم بعد از ظهر بایستی میرفتم واسه تسلیت گفتن به یکی از دوستان . خیلی سریع حلوایی تهیه کردم . تصورم این بود که دوستم تازه از بیمارستان مرخص شده حتما نمیتونه تو این شرایط حلوا بپزه که دیدم ای دل غافل همه چیز رو خودش تمام و کمال تهیه کرده واسه همین حلوای بنده بازاری نداشت.
بقیه اش رو هم که می بینید گذاشتم رو میز که هر وقت از کنارش رد میشیم یکیشو بجای تنقلات بخوریم . اینجا کم پیش میاد کسی حلوا بپزه . فقط من یه بار اون اوایل که اومده بودم اینجا بلد نبودم سمنو درست کنم بجاش حلوا درست کردم که کلی هم خندیدیم. چون روغن و شربتش رو زیاد ریختم که شکل سمنو به خودش بگیره.


ب.ن.
آرامش , محصول تفکر نیست.
آرامش , '' هنر نیندیشیدن'' به انبوه مسائلی ست که '' ارزش فکر کردن '' ندارند.

میون قلبهای امروزی ما , نمیدونم چرا نمیشه پل بست !...
تو مسیراومدن به خونه سعی میکنم مراحل ریلکس رو که تو دوره کلاسها یاد گرفتم انجام بدم . وقتی تموم میشه تا چشمم رو باز میکنم از پشت پنجره مترو چشمم به جنگل که میخوره احساس آرامش میکنم نسیم ملایمی از درباز شده مترو به صورتم میخوره باخودم میگم به درک که آفتاب نیست ولی همین نم بارون هم به جای خودش زیباست! از قید خرید میگذرم یه سره به خونه میام . رادیو رو روشن میکنم لباسام رو دسته صندلی پرت میکنم اول بساط چای رو میذارم که چشمم به ساعت میافته دیگه وقت صبحونه گذشته در یخچال روباز میکنم هر غذایی که میخوام درست کنم یه چیزیش کمه. نهار رو باید تنها بخورم بقیه دیر به خونه میان استامبولی پلو از شب مونده رو نگاه میکنم اصلا اشتها انگیز نیست. میرم که تخم مرغ رو تو ماهی تابه بندازم که یاد حرف اساتید میافتم به خودم باید احترام بذارم !!! یاد فیلم ویلای من میافتم که مهران مدیری بعد از اخراجش از ویلا که برگشته بود با چه اشتهایی غذا میخورد. خنده ای به لب میارم. دست بکار میشم. سه سوته آماده است. باور کنید.....






از سرکار که میام, ساعتی رو که باید استراحت کنم ,تا انرژی دوباره کارکردن تو خونه رو کسب کنم ,سری به سایتها میزنم. اول اخبار وطنی رو میخونم زلزله, تصادف وکشتار و آوار وگرونی دیگه شده خبرهمیشگی . کاری که از دستم برنمیاد جز دعاو اندیشه مثبت , که کی کارگر افتد خدا داند. اینجا رو که میخونم بیشتر از اونکه خوشحال بشم ناراحت میشم. کاش میشد وطن واقعی رو به جهانیان نشان داد. نمیدونم میشه آبروی رفته رو دوباره برگرداند ؟
بعد نوشت:
دختره اینجا نشسته
گریه میکنه
زاری میکنه
ازبرای من
پرتقال من
یکیو بزن. یکیو نزن.....

کودکی کحایی ؟ من گم شده ام یا تو مرا گم کرده ای؟