تو مسیراومدن به خونه سعی میکنم مراحل ریلکس رو که تو دوره کلاسها یاد گرفتم انجام بدم . وقتی تموم میشه تا چشمم رو باز میکنم از پشت پنجره مترو چشمم به جنگل که میخوره احساس آرامش میکنم نسیم ملایمی از درباز شده مترو به صورتم میخوره باخودم میگم به درک که آفتاب نیست ولی همین نم بارون هم به جای خودش زیباست! از قید خرید میگذرم یه سره  به خونه میام . رادیو رو روشن میکنم لباسام رو  دسته صندلی پرت میکنم اول بساط چای رو میذارم که چشمم به ساعت میافته دیگه وقت صبحونه گذشته در یخچال روباز میکنم هر غذایی که میخوام درست کنم یه چیزیش کمه. نهار رو باید تنها بخورم بقیه دیر به خونه میان استامبولی پلو از شب مونده رو نگاه میکنم اصلا اشتها انگیز نیست. میرم که تخم مرغ رو تو ماهی تابه بندازم که یاد حرف اساتید میافتم به خودم باید احترام بذارم !!!  یاد فیلم ویلای من میافتم که مهران مدیری بعد از اخراجش از ویلا که برگشته بود با چه اشتهایی غذا میخورد. خنده ای به لب میارم. دست بکار میشم. سه سوته آماده است. باور کنید.....

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic




Image and video hosting by TinyPic