زبان شیرین مادری

دشمن چو از دشمنی باز ماند سلسله دوستی بجنباند

پس به دوستی آن کند که هیچ دشمن نتواند

این جمله رو امروز از زبان دخترم شنیدم که لذتش برابری با هیچ نداشت. باورم نمیشد این جمله رو دخترم چند بار با خودش تکرار کرده بود که بتونه بکارش ببره. داشت در مورد یکی از هم کلاسیهاش صحبت میکرد که خیلی بدجنس بود و الان باب دوستی باز کرده بود. من داشتم از اون دفاع میکردم که بابا شاید سرش به سنگ خورده و آدم شده که این جمله رو از زبون دخترم شنیدم موضوع بحث فراموش شد و رفتم به بحر زبان شیرین فارسی که واقعا با یه جمله چطور میشه یه مسئله رو راحت بیان کرد. زبان فارسی بخاطر قدمت زیادی که داره خیلی غنی هست ادبیات . شعر. ضرب المثل های فارسی . فکر نمیکنم هیچ کشوری به اندازه ایران شاعر ثبت شده داشته باشه . خوب این یکی از نقاط قوت کشور ماست که دخترم اینو به خوبی درک کرده و سعی میکنه از بین حرفهایی که ما میزنیم گه گاهی تو صحبت هاش استفاده بکنه . که همیشه هم تشویق میشه. این یه تلنگری هم برای من بود که دچار فراموشی خودخواسته زبان مادریم نشم.

اندر حکایت دوچرخه سواری من

میگن هر کاری رو اگه به وقتش یادنگیری سخت میشه. این دوچرخه سواری شده بود برای من مثل یه تابو.

به هرکی میگفتم که بلد نیستم یه جوری بهم نگاه میکرد که خیال میکردی آی کیو پایین 60 داری. بلاخره دلو زدم به دریا و شروع کردم یادبگیرم. روزای اول داشتم پشیمون میشدم وهی به خودم نهیب میزدم بابا یه نگاه بکن ببین یه پیرزنه 80 ساله که شاید دیگران فکر کنن راه رفتنش هم به زوره چه جوری داره دوچرخه میبره ! یعنی تو از اون هم ضعیفتری؟ تا اینکه این هفته بلاخره تونستم کنترل دوچرخه رو داشته باشم داشتم فکر میکردم که جمبوجت میبرم اونقدر برام شادی بخش بود که نگو. امروز یه دوجرخه بزرگ که کمی ریسک داشت رو انتخاب کردم یه دور . دو دور . بدون نگه داشتن . داشتم کیف میکردم شروع کردم به شمردن اول تا صد با خودم قرار گذاشتم رسیدم به دویست. داشتم میرفتم که تو مسابقات المپیک شرکت کنم تا یه خانمه که داشت نگام میکرد گفت باریک اله حسابی  یاد گرفتی . رسیدم به سر یه پیچ . دوتا پسر بچه داشتن از روبرو میومدن یه کم راهم رو کج کردم خواستم نخورم به شمشادای کنار فضای سبز . تعادلم بهم خورد باصورت و بازو خوردم به زمین . از اونجایی که لباس بدون آستین تنم بود حسابی زخم و زیلی شدم. ولی با تموم ترسی که از زخم و خون داشتم. تو دلم قند آب میشد که لااقل باسرعت زیاد بودم که زمین خوردم . این خودش یه قدم به جلوست.

پاییز

یه تابستون دیگه رو هم پشت سر گذاشتیم. روزای آخر تابستون منو به عجله میندازه که از روزای آخر گرما کمال استفاده رو بکنم. هر چند که یه ده روزیه که بدون ژاکت دیگه نمیشه بیرون رفت یعنی پاییز عملا شروع شده. فصل پاییز جشن مفصلی در شهر برگزار میشه. من عاشق فصل پاییزم. مخصوصا روز اول مهر. در این فصل بدنیا اومدم بیشترین تصمیمات زندگیم رو دراین فصل به عمل درآوردم. ازدواج و تغییر شغلهام بیشتر تو  این فصل بوده. همه تو بهار عاشق میشن من تو پاییز. 4 سال پیش همین روز من  تو قطار داشتم موزیک گوش میدادم و به راهی که درش پا گذاشته بودم فکر میکردم . مضطرب بودم که تصمیمم درسته یانه؟ یه کار جدید با آدمهای متفاوت با فرهنگم . داشتم میرفتم که یه دوره دو هفته ای رو برای کار در شهر کلن بگذرونم. چه زود گذشت . هنوزم وقتی اون آهنگها که بیشترش از احسان خواجه امیری بود گوش میدم یاد اون روزای تردید میافتم. هیچ چیزی مثل آهنگ منو به زمان مشخصی برنمیگردونه. تاثیر موزیک در زندگی من همیشه خیلی پررنگه. هرکسی یکی از احساس پنجگانه اش غالبه. برای من شنیدن هست. بعضی وقتا چشمامو که میبندم ویه آهنگی که تو دوران نوجوانی دوستش داشتم رو میشنوم همون احساس جوانی و بیخیالی بسراغم میاد.


صبح زود ساعت حدود 4 طبق معمول کامپیوتر مغزم بیدارم میکنه . سرش هم نمیشه که امروز شنبه هست و تعطیلم اون کار خودشو میکنه. از خوشحالی یه غلتی میزنم که آخ جون چه مزه میده از خواب بیداربشی ولی تعطیل باشی و تا هروقت که بخوای میتونی به رویاهات فکر کنی. نیم ساعت بعد نور آفتاب که به صورتت میخوره تو این خنکی صبح بهت انرژی میده که واسه یکی دوساعت بعدت برنامه ریزی کنی خوب صبحونه که خوردیم میریم خرید بعدش هم یک گشتی میزنیم .با دگنک دختری رو بیدار میکنم صبحونه رو مفصلش نمیکنم که زودتر حاضر بشه باهم میریم گشتی بزنیم و چیزای باقیمونده برا سفرش رو بخریم. این میون کلی هم رودستم خرج میذاره من شلوار لازم دارم اونم یکیشو برمیداره بااینکه همین چند روز پیش براش خریده بودم به بهونه رنگ مد روز منو میکشونه به طرف شلوارای رنگ وارنگ هیچ کدومشون بنظرم جالب نمیان یعنی هماهنگ کردنشون با لباسای دیگه به نظرم سخته وقتی ناامید میشه یه شلوار مشگی خوشگل برمیداره که زبونم بسته میشه .این یعنی اصراف!!! میدونم که بازم لباسهایی رو اصلا یادش میره بپوشه وبعدش بدون اینکه مارکشون رو هم جدا کرده باشه باید یا ببخشم یا تو لباسهای صلیب سرخ بذارم . یعنی یه جورایی هم حق داره تا میاد بهشون ترتیبی بده قد کشیده . کم کم داره از منم بلندتر میشه. 

به بهونه اینکه هوا سرده و تو نذاشتی من ژاکت کلفت بپوشم منو بعد از خرید یه راست برمیگردونه خونه . خونه اومدن همینو تنبلی همان. دیگه مگه میشه از خونه بیرون رفت. یه روز تعطیلی اینجوری تموم میشه. ولی وای از روزای کار که هر یه روزش واقعا ی--------------------ه روزه. چند روزیه دوربین رو گذاشتم تو کیفم که از آخرین روزای جشن های تابستونی در شهر عکس بگیرم ولی وقتی از سرکار میام یا گرسنه ام یا خسته . بیخیالش میشم. این دو سه تا که به نظرم قشنگ بود از اینترنت کش رفتم شاید خوشتون بیاد!!!!