سکوت

سکوتی به چند زبان زنده دنیا

روزهای بیخیالی


هوا دم کرده . رهگذرها ژاکت ها رو از تنشون درآوردن . بعد از کار قرار یه قهوه خوری با یکی از دوستان دارم . تو این هوای گرم خیلی میچسبه تو یه کافه کنار رودخونه بشینی و از گذشته های دور صحبت کنی . ساعت مچیمو که نگاه میکنم باورم نمیشه که یه ساعته و نیمه به بهونه یه کیک وقهوه داریم گپ میزنیم ولی نگاه گارسون اینو نمیگه. موقع حساب کردن میز از خجالتش در میام. به پیشنهاد دوستم که میخواست تو فروشگاهها رو یه سری بزنه یه نه  جدی میگم و پیشنهاد قدم زدن کنار ساحل رو میدم به قول معروف مقبول می افتد. هرچه به شب نزدیکتر میشیم نسیمی که میوزه از گرماش کم میشه .اونقدر ملسه که یه آن چشمم رو می بندم و به دوستم پیشنهاد میکنم به نوبت چشمامون رو ببندیم و با چشم بسته راه بریم و نفر دیگه مراقب باشه به دوچرخه سوارها برخورد نکنیم . خیلی حال میده صدای مرغهای دریایی رو تازه الانه که میشنوم چه صدای زیبایی دارن. چشمم رو که باز میکنم احساس میکنم دنیا روشنتر از قبل شده حالا نوبت دوستمه . سعی میکنم سکوت کنم که اونم لذت ببره. مثل بچه ها ذوقزده شده بهش میگم یه دقیقه زبون به دهن بگیر! چقدر حرف میزنی سعی کن حالشو ببری و خودم به خونه های قدیمی کنار ساحل نگاه میکنم و آرزو میکنم یه روزی منم یه خونه کنار این ساحل داشته باشم . دو تا خانم مسن دارن جلوی ما حرکت میکنن سرعتم رو کمتر میکنم عجله ای برای سبقت گرفتن ندارم . دوست میپرسه چرا مثل عروسها راه میری . راست میگه از بس که تند راه میرم کسی باورش نمیشه اینقدر سلانه سلانه قدم بزنم . میگم میخوام بشنووم این پیره زنها در مورد چی صحبت میکنن . دارن درباره اینکه امروز هوا خیلی وحشتنا ک گرمه صحبت میکنن . الهی بگردم اینا اصلا طاقت هوای بالای سی درجه رو ندارن. گرمای بالای 45 درجه تهران رو ندیدن که انگار کفش پات رو آسفالت داغ خیابون شروع به ذوب شدن میکنه  وگرنه این حرفو نمیزدند و مثل من از شادی گرمای لذت بخش تبسمی بر لبانشان بود. سگی از گرما بیرون از خونه دراز کشیده یه سوت کوتاهی میشکم حال از جا بلند شدن نداره  فقط سرشو بلند میکنه و دوباره به خواب میره . حالا دوستمه که داره غر میزنه که رویاش رو بهم زدم . به شوخی بهش میگم کلک داشتی به چی فکر میکردی ؟ اگه نگی از همین الان شروع میکنم به آلمانی حرف زدن . میدونم که کفری میشه اگه به فارسی حرف نزنم . جوابم رو نمیده . منم به آلمانی از هوای لذت بخش صحبت میکنم یکی از خانمهای مسن برمیگرده ببینه کیه که داره به این هوا میگه دلچسب. بهشون لبخندی میزنم و میگم آخه ما از کشور گرمسیری میایم به این هوا میگیم هوای عالی . لبخند میزنن. بهشون میگم خدا رو شکر کنین که چند روز دیگه نه آفتابی داریم و نه گرمای لذت بخش . حالا هر دوتایشون تایید میکنن که بیخودی تا حالا داشتن غر میزدند. 

ای وای من!!! ابرا اومدن . دیگه خورشید خانومو نمیبینم. عینک آقتابیمو برمیدارم شاید دارم اشتباه میکنم . نخیر تموم شد . یه ربع ساعت که قدم میزنیم صدای غرش ابرها به گوش میرسه . به دوستم میگم میبینی خدا هم این کافرا رو از ما بیشتر دوست داره . دیدی چه زود داره هوا خنک میشه!!! دوستم میپرسه . فیونا حالا چقدر راهه تا ایستگاه مترو؟ میگم  خانومی ما دیگه خیلی دور شدیم باید بازم پیاده برگردیم . یه آهی میکشه میگه اگه بارون بگیره چیکار کنیم؟ با بی خیالی شونه هامو بالا میندازم میگم هیچی همینطور به راهمون ادامه میدیم! میگه زیر بارون ( البته حق داره بارونای اینجا واقعا بارونه!!!!) ؟

میگم آره اینم یه تجربه جدیده!!  بعله بارون شروع شد از نم نمی که روی نوک دماغمون میریخت دیگه گذشته نمیشه به بالا نگاه کرد باید چشماتو ببندی!!  به دوستم پیشنهاد میگم حالا که چتر نداریم. بیا دوباره بازی با چشم بسته راه رفتن رو از سر بگیریم .. میگه شوخیت گرفته سرما میخوریم . بیا تندتر بریم. میگم ولش کن منکه خیالم راحته دخترم خونه است و الان هم به من احتیاجی نداره. تو هم که بی یال وغوزی . شوهرت تازه الان رفته سرکار. پس کسی منتظرت نیست . بیخیال!!!! 

یه کم فکر میکنه میگه اگه فردا سرما بخورم من میدونم باتو! میگم نه اینکه تو هم بدت میاد یه استعلاجی بگیری و سه چهار روز بخور وبخواب!!! یه نیشگون از بازوم که روز قبلش واکسن زده بودم میگیره . آخ !!! چیکار میکنی ؟ به صدای من دو تاپسر جوون برمیگردن نگاه میکنن . با یه نیم تبسمی بر لب.

به دوستم میگم حالا فکر میکنن ما دوتا همجنس باز هستیم که دست همو گرفتیم و کرکر میکنیم. میگم میبینی جوونتر که بودیم جرات نمیکردیم با دوست پسرمون تو خیابون راه بریم . حالا که حال وهوای دیگری بر سر داریم باید بترسیم که برچسب همجنس بازی بهمون بزنن. واقعا معنی ممنوع بودن چقدر متغیره. یاد متغییرهای ریاضی میافتم و به دوستم میگم این نتیجه میده که اگه یه متغییری در یه معادله عوض بشه .... 

یه توسری بهم میزنه میگه ول کن بیا بازیمونو شروع کنیم مثل اینکه بدش نیومده از با چشم بسته راه رفتن.

کرکر خنده.....


اینم یکی دوتا از عکسا. دوتا هم تو پست قبلی گذاشتم.

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic




تابستان

دیروز اونقدر گرم بود که دلت میخواست پاهاتو تو آب سرد بذاری و چشماتو ببندی!!!! 

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic



گاهی وقتا آدم نمیدونه چه عیبهایی داره . از نظر خودش کاملا آدم نرمالی هست ولی از نظر دیگران خیلی از رفتاراش یا ظاهرش غیر طبیعیست. البته دنیا بخاطر متفاوت بودن آدماس که زیباست ولی بعضی وقتا همین آدم متفاوت فکر میکنه دیگران که بیشتر شبیه هم هستند غیر طبیعی اند. یکی از اون ادما خانم لام است . لام رو یکسال ونیمه که میشناسم. ظاهر مرتبی داره البته سعی میکنه که مرتب باشه وبعضی وقتا اونقدر افراط میکنه که غیر طبیعی به نظر میاد. این هفته که باهاش قرار داشتم لحظه اول که دیدمش یه کم تعجب کرد م یه بلوز بنفش که یکور یقه اش روآستینش افتاده بود با یه دامن صورتی و کفش صورتی گلدار . تا اینجاش زیاد عجیب نبود ولی وقتی بهش نگاه میکردی ناخوداگاه یاد درخت  کریسمس میفتادی یه گردننبد که چند دور دور گردن پیچیده شده بود بایک گوشواره که ازش اشکهای زیادی به رنگ صورتی آویزون بود وبا هربار حرکت کوچک چنان سروصدایی راه میافتاد که یاد  اون درختایی میافتادی  که بهشون حلبی آویزون میکنن و با وزش باد سروصدای حلبی ها بلند میشه ا.البته من اون صدارو دوست داشتم . چون یاد بچگیام  میانداخت . یاد فیلم باشو غریبه کوچک . یه حس خوبی داشتم ولی وقتی تو داری با یه نفر راه میری و تموم مدت این صدا بین حرفهای دو نفر به گوش میرسه خوب کمی عصبی ات میکنه . 

 برای اینکه ناراحت نشه گفتم این صدا منو یاد وزش باد در بین برگها میاندازه خودت رو ناراحت نمیکنه. روم  نشد بگم مگه مجبوری اونو آویزون کنی. یا اون انگشتر بسیار بزرگ نه یکی بلکه چند تا. 

داشتم میگفتم یکی از چیزایی که ما شرقیها بخصوص ایرانیا رو اینجا تو چشم میاره همین آرایش غلیظ ماست که اینجا غیر طبیعی به نظر میادمن دقیقا کسانی رو که می فهمم ایرانی هستند از همین آرایششون تشخیص میدم . حتی میتونم بگم تقریبا چند ساله که پاشون به خارج از کشور رسیده .چون هرچه مدتش کمتر باشه آرایش غلیظ تره.تقریبا میشه گفت بعد از 15 تا 20 سال دیگه به چشم نمیان و طبیعی (قصد توهین ندارم منظورم طبیعی از نظر این محیطه)میشن. این خانمی که میگفتم معیار آدم بودن دیگران و مهم بودنشون رو  لباس و مارک لباسشون میدونه . یعنی اگه لباست ساده و بی مارک باشه تو رو از بالا بهت نگاه میکنه یعنی دست کم میگیره. چند بار خواهرانه بهش گفتم همین خانوم دکتری که تو از وضع ولباسش ایراد میگیری یه روز حقوقش ازشش ماه درآمد ما بیشتره مهم اخلاقشه که این همه مریضها میان سراغش. شاید هم من اشتباه میکنم و اون یه طورایی داره از زندگیش لذت میبره که من درک نمیکنم.

 

آخر خوشی!!

تموم شد. آره تموم. سه هفته مرخصی که یکسال تموم منتظرش بودی به سرعت برق وباد تموم شد. از دو روز پیش دلم گرفته .یعنی حداقل 6 ماهه دیگه باید چشم انتظار یه استراحت کوچیک باشم. زندگی من یکی که یا به انتظار میگذره یابه حسرت. کلی رویا دیده بودم برای این تعطیلی و یکی یکیشون برباد رفت. یا دوستم رفت به سفر بلند مدت و یا دختری هر روز با دوستاش برنامه استخرو گریل و غیره گذاشت و منم که تنهایی دوست ندارم برنامه بذارم و روی مبل دراز کشیدم و تی وی تماشا کردم یا تو اینترنت گشتم و گشتم و هیچی هم پیدا نکردم. الان هم دو روزه که دوباره هوا بارونی شده . انگار شهر ماتم گرفته. البته خوبی بارون اینه که لااقل یه بهونه داری برای تنبلی . امروز قرار بود(از همون قرارا .!!!) برم یه خرید کلی برای یه هفته که میدونم از الان کلی ساعات کاریم رو پر کردند به تلافی سه هفته مرخصیم. یعنی باید بجای دو نفر کارکنم چون بقیه این سه هفته بار منو هم بدوش کشیدن . برام جالبه که وقتی من مرخصی میرم 4 نفر باید جورم رو بکشن ولی وقتی 4نفر بقیه به مرخصی میرن من یه تنه باید جورشون رو بکشم یعنی دقیقا کارم دوبرابر میشه. اینم از عدالت جهان اولی هاست برای ما جهان سومی ها. یعنی هیچکی رو بی زبون تر  از ما پیدا نمیکنن که رو سرش.... ولش کن اعصابتو این ساعتهای آخر بهم نریز!!

میخوام یه برنامه!!! مرتب بذارم که لابلای کارکردن یه فرصتی هم به خودم بدم که آرامشش رو حفظ کنه .هفته ای یه بار با دوستام قرار بیرون از خونه بذارم . تو خونه اصلا حالشو ندارم . خیلی تنبل شدم از بس که مهمون خونه آدم نمیاد یه جورایی یادم رفته پذیرایی کردن رو. تا یکی زنگ میزنه و دعوتش میکنم عزا میگیرم که حالا چی تدارک ببینم بعدش هم به خودم بدوبیراه میگم که حالا تو این هیرو ویری بیکار بودی هی اصرار کردی که مهمون بیاد. برا همین که آرامشم از بین نره میخوام قرارهامو بیرون از خونه بذارم. اگه بشه یه روز در هفته ورزشگاه برم. کاش یکی مراقب بود که فعلا همین دوتارو اجرا کنم. 

برم سراغ آشپزخونه که باید واسه دوروز غذا آماده کنم و همون مشکل اصلی که اسم نهارو شام رو دارم.

بعدا بقیه اش رو مینویسم.