بریم بوقمون رو بزنیم
یه بنده خدایی رفته بود هواپیما را با دست خالی بدزده. رفته به کابین خلبان وبا اعتماد به نفس زیادی گفت برو پاریس! خلبان نگاهی به او و دست خالی اش کرد و گفت نه.
گفت برو لیبی! خلبان شک کرد وبا نگاه کردو دید یارو هیچی دردستش نیست و باز گفت نه.
مرد بازگفت برو بغداد. خلبان باز سرتکان داد وگفت نه.
مرد گردنی کج کرد وگفت شیراز هم نمی ری؟ خلبان جوابش همچنان منفی بود. مرد آخرسر گفت لااقل بزار یه بوق بزنم......
+ نوشته شده در Fri 14 Jun 2013 ساعت 21 توسط فیونا
|
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد