سال نو مبارک.

سلامت
سعادت
سيادت
سُرور
سَروري
سبزي
و سَرزندگي
هفت سين سفره ي زندگيتان باد .


سلامت
سعادت
سيادت
سُرور
سَروري
سبزي
و سَرزندگي
هفت سين سفره ي زندگيتان باد .


شايد زندگي اون جشني نباشه كه انتظارشو داشتي ولي حالا كه بهش دعوت شدي تا ميتوني زيبا برقص . . .
یادت باشه وقتی موفقی که باسنگهایی که دیگرون به طرفت پرت می کنند یه خونه محکم برای خودت بسازی...
عکس طبیعت زیبا وبکر !



حیفم اومد پوزیشنم رو عوض کنم واسه عکس گرفتن. شما رنگین کمونش رو نگاه کنین!

نگهداری اسب در بعضی مناطق مرسومه. یکی از ورزشهای مورد علاقه آلمانیها اسب سواری است.

این گربه هم اونقدر خودش رو لوس کرد که ازش یه عکس بگیرم.

این فضای جنگلی هم درست وسط شهره . جون میده واسه فکر کردن. فقط وقتی زیاد پیش بری راه برگشت رو پیدا نمیکنی .

زنگ تفریح!

اون اوایل که دنبال خونه میگشتم . هرخونه ای که کنار آب بود نمیدونم چرا همش فکر میکردم باید رطوبت خونه رو بگیره و بعدش هم آوار بر سر صاحبخانه . زود میگفتم نه نمیخوام. هنوز هم که هنوزه نمیتونم باور کنم که اینا پایه محکمی دارن. این عکسو نگاه کنین . شما هم همین احساس رو دارید؟ شاید الان این ساختمون 100 سال قدمت داشته باشه و همچنان استوار.

بگذریم. نمیخوام اوقاتتون تلخ بشه. امروز زیتون خریدم اونم از نوع فلفلی اش. وای چه تند بود و خوشمزه. مشتری دائمیش شدم.

از این جاگلدونی هم خوشم اومده ولی هنوز نخریدم. اول باید گلدون مناسبش رو بگیرم بعد.



خاطرات دوست گرامی آقای مرادیان یه برگشتی برای من بود به گذشته. کسانی که تجربه های دست بریدن از داشته ها رو به هرنوعی دارند طرز نگاهشون به زندگی یک تغییر جهشی میکنه. تجربه من از نو شروع کردن و بریدن از همه چیزهایی بود که برای من خیلی ارزش داشت. روزهای آخری که داشتم وطن رو برای همیشه ترک میکردم رو یادم نمیره خیلی سخت بود. وقتی که میخواستم چیزهایی رو که برام ارزش داشت سوا کنم . از همه چیز خاطره داشتم ولی وقتی به انتخاب میرسید ارزشش کم میشد به اینجا رسیدم که غیر از گذرنامه ومدارکم که هویتم در آن بود بقیه یه بار اضافی است (بعدها بهم ثابت شد که مدارک تحصیلی هم جز یه دلخوشکنک بیشتر نبود).
الان دل بریدن برام آسونتر شده. دیگه به چیزی زود وابسته نمیشم. خودمو یه مسافری میدونم که قرار بره. به کجا نمیدونم !! مثل وقتیکه در شهری مسافرید . لذت میبرید ولی تعلقی بهش ندارید.
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست…

خنده بزرگترین اسلحه در جنگ زندگیست!
امیدوارم همیشه مسلح باشید.!
طبق آمار داده شده، امسال تاریکترین زمستون در اروپا، درطی این 40 ساله اخیر بوده. حالا خودتون تصور کنید چند روز از این زمستون خورشید خانوم حضور داشته . امروز با کلی ناز وادا بلاخره ما آفتاب رو دیدیم. صبح که برنامه صبحگاهی رو تماشا میکردم ، گوینده میگفت شال و کلاه کنید و از آفتاب امروز لذت ببرید !. ما هم گوش کردیم و بعد از صبحونه رفتیم کنار ساحل. همون باغچه جلو در ، اولین گلای بهاری بهمون چشمک زدن.

کنار ساحل هم اونقدر هوا آقتابی و لطیف بود که شال گردن و ژاکت رفت تو ساک . چه حالی میداد این آفتاب بعد از چند ماه !!!!

دو تا گلدون هم مهمون خونمون شدن واسه عید.


از امروز یه تعطیلی یه هفته ای شروع شد اضافه کاریهای قبل از عید پرداخت نشد بجاش یه هفته استراحت گرفتم. این روزای قبل از جشن Ostern شهر خیلی زیبا تزیین شده . فروشگاهها پر شده از گلهای نرگس و سبزه و شکلاتهای خرگوشی و تخم مرغی. صبح دختری رو از خواب بیدارش کردم میدونستم اگه هیچی نگم تا لنگ ظهر میخوابه . به بهونه چلوکباب که غذای مورد علاقه اش هست واسه خرید از خونه بیرون رفتیم . طبق معمول قبل از رفتن به درجه هوا نگاهی انداختم مناسب یه پلیور نازک و یه مانتو بود واسه احتیاط کلاه و شال گردن رو هم تو کیفم جا دادم. تا رسیدیم به ایستگاه مترو درهای قطار بسته شد بایستی چند دقیقه ای منتظر بمونیم دم دستگاه خرید بلیط بودیم که چشمم خورد به یه برچسب تبلیغی که یه نفر آدم خوش قلب انگار واسه من اونجا چسبونده بود . هردومون از خوندنش لبخندی برلبامون نقش بست یادمون رفت که مترو رو ازدست داده ایم . انگار میبایستی این پیغام رو ببینیم. با تردید برچسب رو جدا کردم رو دفتر سررسید م چسبوندمش . اینم عکسش

برای خرید بایستی به یه منطقه جنوبی شهر میرفتیم که مثل یه جزیره میمونه دورتادورش رو رود الب گرفته . باورتون نمیشه تو محله ما تقریبا میشد گفت که هوا بهاریه . این منطقه از شهر واقعا زمستون بود .از گرد برف رو درختها تعجب زده شدیم. به خودمون گفتیم اینم یه پیغام واسه ما. درست به فاصله چند لحظه دوباره شهر بدون برف !!!!



میخواستم امروز یه سری عکس واستون بگیرم متاسفانه انگشتان دستم اونقدر یخ زده بود که ترجیح دادم خریدمون رو هم از مغازه های داخل پاساژ بکنم .این هفته چند با برنامه دارم که بایستی تو شهر باشم سعی میکنم عکسهای بهاری براتون بگیرم.
میگن ارزشمندترین مکانهایی که تو دنیا میتوان حضور داشت-
درفکر کسی.....
دردعای کسی...و
درقلب کسی است.
امروز در فکر آذرجون بودم که تا رسیدم پیغام دعوت به بازی رو دیدم.(خیلی سریع اول تکلیفم رو انجام دادم)
این یه قسمتش همون انرژی های مثبتی هست که از صبح شروع شده بود.
شما هم در فکر من بودید که براتون عکسام رو گرفتم و گذاشتم.
دردعای من هستید که آرزو میکنم همیشه خندان و بدون نگرانی از آینده باشید.
روز همگی خوش!!
.
این مطلب رو به دعوت آذر عزیز از وبلاگ یادداشتهای یک دهه چهلی می نویسم . شما هم اگه دوست داشتین ادامه بدین....
یادمه دوران نوجوونی همیشه یه دفتر خوشگل همراهم داشتم که توش شعر و نظر و خاطره مینوشتم هرسال هم یه دفتر جدید میخریدم از دوستان گرفته تا دختر پسرای فامیل منجمله پسرخاله هام هرکدوم که به شعر و خاطره نویسی علاقه داشتند یه دستخطی تو دفترم مینوشتند وقتی بیکار میشدم مرورشون که میکردم کلی لذت میبردم از دیدن عکسام که تو دفترم بود .از غم هام که دیگه بهشون میخندیدم واز اینکه چقدر ذهنیتم تغییر کرده بود و چقدر بالغ تر شده بودم .اینکار رو تا بعد از ازدواج هم ادامه دادم در خانه پدری اتاق من مخصوص خودم بود و غیر از خودم کسی اجازه نداشت به وسایلم دست بزنه و مشترک نبود ولی بعد از ازدواج دفترم رو همیشه پشت کتابهای کتابخونه قایمش میکردم بعدها متوجه شدم که اصلا همسرم اهل توجه و کنجکاوی نیست خیالم راحت شده بود و دفترم همیشه روی میز مطالعه ام بود وقتی مهاجرت که کردم دیگه اون انگیزه و فرصت خاطره نویسی و نوشتن آرزوها و شمردن آرزوهای برآورده شده رو نداشتم ولی همیشه این احساس کمبود رو داشتم !
شبها که وقت استراحت بود ایمیلها رو چک میکردم و چند تا وبلاگ رو همیشه میخوندم . یه روز داشتیم با همسرم حرف میزدیم و در ضمن منم داشتم مطالب دوستان رو میخوندم یه لحظه نتونستم حواسم رو به هر دو مطلب جمع کنم همسرم یه سوالی کرد و من با آها جوابش رو دادم یهو گفت حالا که به حرفام گوش نمیدی لااقل هنر اینو داشته باش خودت مطلب بنویس نه اینکه فقط خواننده دیگران باش منم گفتم کی حوصله داره وب سایت درست کنه تو که میدونی من تابیام اون وبم رو ثبت کنم و مشترک بشم... کلی طول میکشه . بهم گفت خوب چرا از وبلاگهای آماده استفاده نمیکنی و خودش برام یکی رو پیدا کرد و در عرض نیم ساعت صاحب یه وبلاگ بنام دخترم شدم. کم کم وبلاگ جای اون دفتر خاطره و یادداشت و برام پر کرد ولی نه به اون روانی و عریانی مطالب!!!! از وبلاگ قبلیم اسباب کشی کردم چون همسایه هام دیگه مطلب نمینوشتند هرکدوم به علت گرفتاری یا مهاجرت و... الان هم با عنوان غریب آشنا در خدمتتون هستم دراین مدت کوتاه در این منزل جدید دوستان خوبی دارم که هرروز بهم سر میزنن و از همشون متشکرم.
منم واسه اینکه این سلسله خاطره نویسی قطع نشه از دوستان خوبم آقای مرادیان و عمو نوید و سارای عزیز دعوت میکنم.

زندگی شاید همین باشد
یک فریبِ ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.

تا شما با یه چایی از خودتون پذیرایی کنید واسه دوستانی که تصویر اشتباهی از من در ذهنشون داشتن بگم که من نه تنها یه دختر مجرد نیستم بلکه یه دختر دسته گل دارم که تنها بهانه من واسه زندگیه. بعضی ها تعجب کرده بودند که دختر من 13 سالشه . اگه کنجکاو شدید که بدونید حالا من چند سالمه .سخت دراشتباهید من دوست دارم همون تصویر یه دختر شیطون و سرحال رو تو ذهنتون حفظ کنم البته یه استثنا هم هست واسه لیلا جون که قرار شده حالا که من دختر به این بزرگی دارم مهرم به دلش دوبرابر بشه.
بله داشتم میگفتم منم مثل بعضی از شما دوستان دوران خوب و بد رو دیدم و از مقایسه اش کلی به خودم بدو بیراه گفتم که چرا......
من هم جوانیم رو در انقلاب گم کردم با جنگ و دلهره بزرگ شده ام. با خودم عهد بسته بودم اگه روزی فرزندم دختر بود نگذارم این دلهره ها و سرکوبها جوانی رو به کامش تلخ کنه. هنوز هم هنوزه اخبار روز به روز وطنم منو اندوهناک میکنه هر شب دعای من سلامتی و شادی واسه هر ایرانیه .
هروقت که خیلی دلم میگیره و خودم رو غریب احساس میکنم سعی میکنم با تغییرات کوچیک در دوروبرم به خودم انگیزه زندگی بدم . انرژی مثبت برای ما نسل سوخته و نفرین شده یه مسکنه که بیحسمون میکنه .چه یه پیام دوست اینترنتی باشه یا یه تلفن خواهری که بهم اطمینان میده که اینجا همه چی مرتبه . بااینکه میدونم دروغه ولی ته قلبم دوست دارم باورش کنم. رویا که تاریخ انقضا نداره داره؟
خب میدونم که از چند خط که بیشتر بشه بعضی ها حوصله خوندنش رو ندارن پس بریم یه عصرونه سالم با کلی انرژی مثبت بخوریم تا برگردیم.....
