یه روزایی

 

یه روزایی, نه روزای دلتنگیه,  نه مستی, نه بیخیالی, روزاییه که هیچی دلت نمیخواد.... فقط میخوای کسی کاری باهات نداشته باشه. امروز از اون روزا بود . نه حوصله فکر کردن به فردا و برنامه ریزی داشتم نه حال و حوصله کار کردن. دوربین رو ورداشتم رفتم و رفتم سه ساعت پیاده روی .. یه راهی هست که همیشه اونجا واسه قدم زدن میرم ولی هیچوقت نشده تا آخرش برم هردفعه از ترس خستگی برگشت مجبور شدم از خیر آخرش بگذرم ولی به خودم قول دادم یه روز تا آخر راه برم... تا اونروز کی بیاد....

چند تا عکس هم گرفتم شاید خوشتون بیاد. دست از سر اسبها من امسال برنمیدارم ها...

 

این منطقه که میگم چراگاه اسبها هست و بعضی از خونه ها هم محل نگهداری اسب دارن. میتونی بچه ها رو ببینی که دارن اسب سواری میکنن یا دارن باهاشون بازی میکنن . این خانم هم در حال دوچرخه سواری با اسبشه....

 

 

 

 

مثل اینکه سال اسب برعکس نامش خیلی بیتحرکه... هی سعی میکنم چیزی بنویسم ولی وقتی مرگ دوستی یا نزدیکانت از ذهنت بیرون نمیره دستت هم به نوشتن نمیره . نمیدونم شاید من زیادی به مسئله فکر میکنم وحساس شدم. بهرحال سال رو با کسلی شروع کردم اصلا اونطوری که دوست داشتم شروع نشد.حتی عکس هم نگرفتم . منی که لحظات شروع سال رو با ثبت در دوربین ماندگار میکردم واسه همه تعجب آور بود که چرا اینقدر خسته و بی انگیزه شدم. 

چند تا عکس واستون میذارم که پست بعدی...

این عکس روز 13 بدره.. سبزه ام رو هم نتونستم تو آب روان بندازم یعنی هرچی این ور اون ور رو نگاه کردم دیدم جوابی واسه این کارم به معترضین ندارم حالا چه جوری باید حالی کنم که این رسم ماست..

این عکس اوسترنه...

میز تکمیل شده رو عکس نگرفتم..