یه روزایی
یه روزایی, نه روزای دلتنگیه, نه مستی, نه بیخیالی, روزاییه که هیچی دلت نمیخواد.... فقط میخوای کسی کاری باهات نداشته باشه. امروز از اون روزا بود . نه حوصله فکر کردن به فردا و برنامه ریزی داشتم نه حال و حوصله کار کردن. دوربین رو ورداشتم رفتم و رفتم سه ساعت پیاده روی .. یه راهی هست که همیشه اونجا واسه قدم زدن میرم ولی هیچوقت نشده تا آخرش برم هردفعه از ترس خستگی برگشت مجبور شدم از خیر آخرش بگذرم ولی به خودم قول دادم یه روز تا آخر راه برم... تا اونروز کی بیاد....
چند تا عکس هم گرفتم شاید خوشتون بیاد. دست از سر اسبها من امسال برنمیدارم ها...

این منطقه که میگم چراگاه اسبها هست و بعضی از خونه ها هم محل نگهداری اسب دارن. میتونی بچه ها رو ببینی که دارن اسب سواری میکنن یا دارن باهاشون بازی میکنن . این خانم هم در حال دوچرخه سواری با اسبشه....







توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد