آرامش
پشت بلندگو اعلام میشه که قطار جند دقیقه ای تاخیر داره علتش هم عملیات پلیس هست. گه گاهی که مشکوک به چیزی میشن رفت و آمد قطار رو کنترل میکنن و باعث تاخیر قطارها میشه.به دورو برم نگاه میکنم خانمی به مهد کودک بچه اش زنگ میزنه که امروز نمیتونه سرساعت برسه . خانم دیگری گزارش به همسرش میده که با ماشین بیاد دنبالش. در عرض چند دقیقه شاهد این هستم که همه این مسافرا با حساب دقیق سوار مترو میشن و سرساعت میرسن. این میون پیرمردی که کیسه نایلونی خریدش تو دستش هست خیلی آروم داره با قضیه کنار میاد. میره روی صندلی میشینه و مثل من دیگرون رو تماشا میکنه. وقتی کاری نداری دقیق تر میشی. این همه عجله ما تو زندگی واسه این روزمرگی ها منو یاد نمایش جالبی میاندازه که چند وقت پیش چند تا جوون بدون کلام اجرا کردن . از خواب پامیشی صبحونه میخوری سرکار میری. به خونه برمیگردی غذا میخوری میخوابی .دوباره از خواب پا میشی.....بعدش هم پیر میشی و نوبت مردنه!! اگه میشد یکبار هم که شده از اون بالا به آدما نگاه کرد و زمان رو به عقب و جلو برد متوجه میشدی که چقدر زندگی و دغدغه هاش ناچیزه . اون چیزی که مهمه سلامتی و احساس راحتی وجدانه که کمتر بهش توجه میشه. وقتی آدم به ته خط میرسه بیشتر مراقب سلامتیشه چون تازه قدرش رو میدونه و فکر کنم لحطه خداحافطیه که آرامش داری.
ب.ن.
آرامش , محصول تفکر نیست.
آرامش , '' هنر نیندیشیدن'' به انبوه مسائلی ست که '' ارزش فکر کردن '' ندارند.
+ نوشته شده در Wed 29 May 2013 ساعت 21 توسط فیونا
|
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد