جای خالی تو

 

 

امروز جای خیلیا تو  ذهنم خالیه.... بد جوری هواشونو کردم. خوبیش اینه با اینکه چهره من در آینه هرروز پیرتر میشه  ولی دوستان و عزیزان همون طور مثل سابق ثابت موندن. فکر کنم وقتی به واقعیت برسه شوک بزرگی بهم وارد بشه. دارم کم کم میترسم که ببینمشون فاصله که زیاد میشه غم انگیزه همونقدر که الان چهره من واسه اوناست. خدا پدر فیس بوکه بیامرزه که گه گاهی تصویرشون رو می بینی....

 

دریک کشوری که اکثریت افراد, مسیحی هستند یک میسیونر مذهبی نزدیک یه دبیرستان, چند صفحه تبلیغاتی به دست, به بچه ها پیشنهاد خواندن جزوه ها رو میده. اکثریتشون حتی واسه نزاکت هم که شده حاضر به گرفتن تبلیغات نمیشن. حتی یکی دوتاشون هم میگن'' بااینکه من مسیحی هستم ولی نمیخوام که تبلیغات شما رو داشته باشم''. یکی از شاگردان به مدیر مدرسه اطلاع میده و مدیر مدرسه با عصبانیت به سراغ میسیونر میره و تهدید میکنه که شما حق ندارید اینجا تبلیغ مذهبی بکنید و اگر سریعا اینجا رو ترک نکنید به پلیس خبر میدم. وقتی این خبر رو دخترم بهم داد تعجب کردم با خودم گفتم خوب حالا اگه کسی دوست نداشت اطلاعات بیشتر ی داشته باشه زوری که نبود!. وقتی اینو گفتم دخترم گفت مامان!!!!!!( این کلمه مامان رو با نگاه عاقل اندر سفیه ممزوجش کنید). اینجا کلاس دینی نیست که هرکسی اجازه داشته باشه تبلیغ کنه . اصلا اینکار ممنوع هست چه مذهب!! چه سیاست!!. اینجا مدرسه هست. هیچکس حق نداره تبلیغ بکنه اونایی که دوست داشته باشن خودشون کلاس دینی رو انتخاب میکنن و انتخابش هم زوری نیست ....

 

به منی که عادت به آزادی ندارم وتجربه  حق آزادی هرکس واسه عقیده و سیاست رو نداشتم یه کم مسئله نامفهوم میاد باید دوباره داده های مغزی رو تغییر بدم......

 

 اینم یه کورسوی امید در آن دنیا.....

 


ﺭﻭﺯ ﻗﻴﺎﻣﺖ ﺑﻪ ﻋﻠﺖ ﺑﺎﺭ ﮔﻨﺎﻫﺎﻧﻢ ﮔﻔﺘﻢ
ﺧﻮﺩﻡ ﻣﺤﺘﺮﻣﺎﻧﻪ ﺑﺮﻡ ﺟﻬﻨﻢ ﻛﻪ ﻳﻜﻲ ﺍﺯ
ﻣﻼﺋﻜﻪ ﺩﺍﺩ ﺯﺩ ﻛﺠﺎ؟ ﮔﻔﺘﻢ ﺟﻬﻨﻢ !

ﮔﻔﺖ ﺍﻫﻞ ﻛﺠﺎﻳﻲ؟؟ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﺮﺍﻥ
ﮔﻔﺖ : ﺑﻴﺎ ﺑﺮﻭ ﺑﻬﺸﺖ ﻓﻜﺮ ﻣﻴﻜﺮﺩﻱ ﺗﺎ
ﺣﺎﻻ ﻛﺠﺎ ﺑﻮﺩﻱ ﺑﺪﺑﺨﺖ..

 

یه جایی خوندم که اگه فقط یه چیز رو بتونی تو زندگیت تغییر بدی اون چیه؟

 

بهش فکر کردم اینکه کاش در جایی دیگر از دنیا بدنیا میومدم؟؟ زن نبودم ؟ با همه این تجربه ای که داشتم بدنیا میومدم و اونطور که دلم میخواست زندگی میکردم؟ همه اینا رو دلم میخواد ولی اون چیه که بتونه همه اینا رو دربربگیره؟ اینایی که گفتم میتونه دلیل خوشبختی من باشه؟ مگه اینور دنیا همه احساس خوشبختی میکنن؟ همه مردا خوشبختن؟ چه چیزیه که همیشه من درگیرشم که احساس خوشبختی نمیتونم بکنم؟

آزادی؟ آزادی از چی؟ از اینکه صبح که از خواب پا میشی احساس کنی به کسی بدهکار نیستی . .. ازکسی طلبی هم نداری....هرکار دلت بخواد میتونی بکنی... رعایت هیچ چی رو هم نباید بکنی.... مثلا فردا صبح که از خواب پامیشم اگه دلم خواست برم سرکار.... اگه رفتم سرکارم با احساس خوب کار کنم نه اجبار... لذت ببرم از از کارم!!! وقتی برگشتم اگه دوست داشتم برم خونه .نه از روی اجبار .. اگه دوست داشتم یه پیتزا دستی بگیرم همونطور که دارم راه میرم گازش بزنم یا نه برم یه گوشه دنجی یه رستورانی از اونا که تنها روشنایشون شمعهای رومیزه و شاعرانه اس برم تنهایی هرچی دوست دارم سفارش بدم بدون اینکه فکر کنم به کسی بدهکارم و احساس گناه کنم که وای تو خونه بقیه هیچی واسه خوردن ندارن من اینجا نشستم دارم با کارد و چنگال استیک رو به دندون میکشم... آره داری میخندی باور کن بیشتر وقتا که مثلا داره بهم خوش میگذره همین احساس'' تنهایی لذت بردن'' به ''عذاب وجدانم'' میرسونه ... اصلا شده یه بار با دوستام برم بیرون بدون اینکه فکر کنم چرا شادیهام با خانواده نباید باشه یا اگه هم با خانواده هستم هی به ساعت نگاه نکنم که نکنه یه وقت دیر برسم و کارم رو نرسم انجام بدم..... همین که گفتم: احساس میکنی به همه بدهکاری.... همه ازت طلب دارن. چرا تولد دخترخالت رو یادت رفت تبریک بگی!! پشت تلفن باید به بقیه بگی چرا امسال نمیتونی به دیدنشون تهرون بری؟ و دنبال یه دلیل قانع کننده باشی که دیگه ازت نپرسن... یه لحظه هم که شده حساب کم وکسری تو یخچال و فریزر از ذهنت بره بیرون... چیکار کنی که همکارا از خوبیت سو استفاده نکن .. یعنی خر فرضت نکنن وکارشون رو با زبون بازی به گردن تو نندازن؟

کاش میشد یه روزی نه بدهکار بودم و نه طلبکار.... چه روزیه اون روز!!!...

اگه یه روز بخوام واسه عزیزترین کسم آرزویی بکنم همین آزادیه !!!!!!

اگه حوصله تون از نوشتم سررفت . یادتون نره طلبکار نیستید که !!! هاها...

اینم چون خودم دوست دارم کسی میوه رو واسم پوست بگیره ولی نیست اون یه نفر.... واسه خودم درستش کردم اگه دقت کنین همین یه ظرف روهم واسه خود خودم گذاشتم . واله بدهکار که نیستم. !!!

 این مامان طفلکی هم باید درگوشش بگم بدهکار این دوتا جیگراش که نیست .... شاید بتونم از راه بدرش کنم....

 

 

این گربه هه ایران ماست!

 

صبح روز تعطیلیه مدارسه. منم یکی دو روزی مرخصیم. این دلیل موجهیه که صبحونه رو ساعت 11 بخوریم و نهار هم حتما ساعت سه بعدازظهر. هوای ابری که باشه و ساعت رومیزی هم که جلو چشم نباشه خیالت تخته که ساعت جلو نمیره و میتونی تا جایی که میتونی چرتهای کوتاه بزنی و این میون رویاها رو هم قاطیش بکنی که لذت در خانه ماندن رو چند برابر کنه. دختری مثل همیشه روزایی که میتونی بیشتر بخوابی سحرخیز میشه میاد کنارت زیر پتو و غر میزنه که تا کی میخوای بخوابی ؟ جواب ندادن بهش افاقه نمیکنه. شروع میکنی از درو دیوار گفتن تا بلکه سرش گرم بشه و صبحونه یادش بره و بذاره بیشتر تو رختخواب به تنت استراحت بدی. بهم میگه چرا جوابمو نمیدی حواست کجاست؟ 

دارم به نیکا( گربه خونگیمون) نگاه میکنم میپرسه واسه چی؟ از حرفای من مهمتره؟ میگم میدونی منو یاد ایران میندازه!!! میپرسه ربطش چیه؟ میگم شکلش!!  میپرسم اون آهنگ داریوش رو نشنیدی در مورد نقشه ایران؟

تو باغ نیست. مجبورم بهش توضیح بدم که نقشه ایران شبیه گربه است. یادش میاد و میگه آره بابا بهم گفته منم همیشه تو نقشه ها خیلی زود پیداش میکنم ..... 

به خودم میگم الان بهترین فرصته شهرهای ایران رو هم بهش یاد بدم. هرچند که بیشتر شهرهای بزرگ رو میشناسه ولی نمیدونه که کجای ایران هستند. اول از تهران شروع میکنم بعد تبریز و مشهد که ارادتی نژادی هم بهش داره. میرسیم به اصفهان و شیراز . بهش قول میدم دفعه بعد که رفتیم ایران ببرمش اصفهان که ببیینه معماری یعنی چی!!! ازم میخواد که حتما شمال هم ببرمش . کلی باید توضیح بدم شمال اسم شهر نیست اسم عامه و بهش میگم اونجا که رفته بودی بابلسر بود که خیلی بهت  خوش گذشته بود... بهم میگه میدونی مامان اون مسافرت شمال بهترین سفرم بوده ؟؟ تعجب میکنم میگم یعنی از پاریس و لندن و پراگ.... بهتر بوده با اطمینان صددرصد میگه آره....میپرسم چرا این فکر رو میکنه بااینکه من سعی کرده بودم تو سفرام هرچی که دوست داره براش مهیا کنم و هرجا که میخواد ببرمش. جواب درستی نداره بده میگه اینس گزامت. یعنی بطور کلی بیشتر خوش گذشته.... با خودم تجزیه و تحلیل میکنم که دلیلش رو بفهمم. از غذا گرفته آب وهوا و هتل و جاهای دیدنی مقایسه که میکنیم کم میاره..... میپرسم شاید بخاطر اینه که مامانی و خاله ها و دایی باهامون بوده ؟ رسیدیم به نکته اصلی خوش گذشتن.... انگار تلنگره زبونش رو باز کرده باشه میگه آره اون کباب رو یادت میاد که دایی برامون درست کرد و تو نمیذاشتی من ناخونک بهش بزنم ولی دایی هی یواشکی بهمون میداد .   خاله پری رو یادت میاد که ساک اضافی رو که تموم پولها توش بود تو لحظه آخر واسه کم شدن باردستی به خاله  داد که با ماشینش ببره و ما موندیم بدون پول و چقدر شما حرص خوردید و منو پسرخاله چقدر خندیدیم و ما هم هوس سینما رفتن و بستنی و اسباب بازی هی میکردیم و تو حرص میخوردی که بابا پول نداریم کارت بانکی هم همراه ساک رفته تهران. حالا شما هوس نکنید نمیشه؟ ولی خاله با مهربونی برام یواشکی اسباب بازی خرید . باهمون پولی که تو توکیفت بود و رفتی و تبدیل به ریال کردی؟ میگم آره !!! وکلی خاطرات رو مرور میکنیم و لذت میبریم. ...

ین بهم یادآوری میکنه جا و مکان نیستند که خاطره سازن!!! آدمایی که باهاشون هستیم مهمترن....وقتی عشق و محبت و خنده وشادی باشه حک میشه تومهمترین سلولهای مغزیت که به این راحتی از بین نمیره....درست مثل کتیبه های هزاران ساله....

مرور خاطرات که تموم میشه دوباره درس جغرافی رو ادامه میدم . باتعجب میبینم همشو یاد گرفته ... حالا دیگه میدونه کردستان کجاست و لرستان یعنی یک استان.... نه شهر.... به پاس تشویق براش یه صبحونه حسابی درست میکنم و این میون نیکا هم بپاس یادآوری وطن غذای ژله دار که خیلی دوست داره دریافت میکنه....

روزای آفتابی

 

بعد از مدتها وقت کردم نامه ها و صورتحسابهای نادرست که احتیاج به تماس یا نامه نگاری دارن رو یه نگاهی بهشون بندازم. تا دلت بخواد اینجا نامه است که بهت میرسه . نه نامه دوستانه و... نامه های اداری رو میگم!!  منم یه نگاهی بهشون میندازم و کنار مانتیتور روهمدیگه بر اساس اهمیت نامه ها تلنبارشون میکنم . مدتی بود که یا کارم زیاد بود یا دل و دماغ رسیدگی بهشون رو نداشتم . همینقدر که میتونستم کارهای ضروری روزانه اعم از آشپزی و خرید و غیره رو کنار کارهای روزانه انجام بدم خودش خیلی بود. یعنی واقعیتش دیگه جسم همراهی نمیکنه صداش دراومده . حق هم داره بولدوزر هم که بود تا حالا باید اوراقی میشد. خدا روشکر میکنم که  همینقدر هم تن سالم رو بهم داده که محتاج کسی نباشم. یکی از دوستان که حرفه شریف( میگم شریف بخاطر اینکه کار هرکسی نیست و خداییش دل رحیم میخواد) پرستاری از سالمندان رو داره گاهی که برام تعریف میکنه خیلی دلم میگیره مخصوصا وقتی از مریضهای ایرانیش بهم میگه . مریضهایی که حتی یه نفر هم کنارشون نیست . منم که دل نازکیم اینجور موقعها خودش رولو میده و اشکم درمیاد بهش میگم دیگه تعریف نکن ولی یه کرمی تو وجودم هست که باز تا میبنمش حال مریضایی رو که داستانش رو واسم گفته میپرسم .

 

داشتم میگفتم وقتی تو غربت هستی سلامتی مهمترین چیزه . چون بقیه اش رو دیگرون برات تهیه میکنن ولی خدای نکرده اگه مریض بشی قصه غم انگیزی داره . حتما میگید خوب همه جا همینطوره ... ولی نه تو تنهایی ناتوانی هزاران بار غم انگیزتره... قصه مرگ ساناز اشک منو بیشتر از نزدیکانم در وطن درآورد که تنهاییش رو بهتر میتونستم احساس کنم. اینا رو نوشتم که به دوستام بگم حالم خوبه که تونستم امروز به همه کارام برسم. هر روز بهتون سرمیزنم اگه کامنتی نمیذاشتم از خستگی بود نه از بیتوجهی. الان که هوا خوب شده  وروزا بلند وقت بیشتری برای زندگی کردن هست. یه جمله هم بگم و برم.

به سلامتی دختر معلولی که گفت:

''خوشحالم که هرکسی منو میبینه فقط و فقط یه جمله میگه: خدا رو شکر...!