عکس روز

تا آخرین لحظات پاییز تموم نشده این چند تا عکس پاییزی رو واستون میذارم که ناکام از دنیا نرن..

 

همینطور که دارم سطلهای آشغال رو تو کیسه زباله میریزم و هی سرک میکشم که مبادا پوسته شکلاتی آدامسی و شاید پوست پرتغالی این طرف و اون طرف از دستم در نرفته باشه سر کیسه زباله رو گره میزنم به دختری میگم تا من برگردم آب جوش رو تو فلاکس بریز یه چای کیسه ای رو هم رو میز آشپزخونه میذارم که به بهونه گشتن دنبال چای آب جوشیده رو  رو میز رها نکنه . دسته کلیدم رو برمیدارم کارت بیمه ام رو تو جیبم میذارم که بعد از انهدام آشغالها یه سر به منشی مطب دکتری که ده روز پیش آزمایشات مختلف ازم گرفته برم و جوابو بگیرم. باور کنید دکتر درست روبروی در ورودی خونه هست به فاصله چند متر ولی تو این ده روز اصلا فرصت نشد که برم و سوال کنم . به خیال اینکه مثل دکتر خودم منشی ج تو کامپیوتر اسمم رو میزنه و جواب رو چک میکنه و چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه که دیدم ای دل غافل منو به نشستن تو اتاق انتظار دعوت کردم حساب کار رو کردم که یه نیم ساعتی معطل هستم نه موبایلم همراهم بود که باهاش سرم و گرم کنم نه عینکم که یه روزنامه ای بخونه همینطور به مریضای دیگه زل زده بودم بیشترشون تک سرفه ای میکردن و نوک دماغشون قرمز شده بود با خودم فکر کردم اگه نیم ساعت اینجا باشم حتما این ویروسهای موذی محاصره ام میکنن پا شدم از اتاق انتظار به بهونه تماشای عکسای رو دیوار راهروها بیرون اومدم منشی دکتر که یه خانم مسنی هست که من هنوز دوبه شک هستم که شاید زن دکتر باشه با همون لهجه خارجی که چشم بادومیها دارن بهم لبخندی زد از ترس اینکه حرف بزنه و ویروسا بهم حمله کنن  لبخند ژکوندی بهش تحویل دادم ولی دست بردار نبود معلوم بود که حوصله اش سر رفته و میخواد با یکی حرف بزنه بهم گفت صبح دیدمت که از خرید میومدی گفتم آره از سرکارم که برمیگردم همیشه دستم پره هرچی هم که خرید میکنی باز یه چیزی هست که یادت رفته .تازه امروز از کاردومم تعطیلی داشتم  وگرنه شب با دست پر و خستگی کار و کفش پاشنه بلند یه کمدی کلاسیکی میشه که نگو... خنده اش گرفته بود گفت شال سبزی که رو سرتون بود خیلی بهتون میومد مونده بودم منظورش چیه اگه کشور خودم بودنماد مبارزه بحساب میومد ولی اینجا!! خنده ام گرفت گفتم آره داشت بارون میومد دستم پر بود نمیتونستم چتر رو سرم بگیرم شال گردن مدورم رو رو سرم کشیدم که خیس نشم گفت مثل مادر مقدس... کم مونده بود شروع کنم به نک و ناله که از بس این لچک رو سالها رو سرمون به یدک کشیدیم که از هرچی اعتقادات و مادر مقدسه بیزارم که یادم افتاد که اگه بگم شاید فکر کنه یه تخته کم دارم که اینطور بر آشفته شدم .. ازخیرش گذشتم یه مرسی گفتم . وقتی داشتم بر میگشتم با خودم فکر کردم چقدر فرقه بین خواست آدم و تحمیل خواسته دیگران.