عصر بهاری
این روزا که هوا گرم شده عصر که میشه تو کافه ها و رستورانا کمتر یه میز چند نفره خالی پیدا میشه. شهر زنده است موج عشق و زندگی تو رگها جریان پیدا کرده بخصوص بعد از این زمستون طولانی . گاهی هوس میکنم یه کافه شاپ کوچیک بزنم که بوی قهوه اش تا اون سر خیابون برسه بامشتریا گپ بزنم به درد و دلاشون گوش بدم. بیشتر اینایی که تنها به کافه میرن آدمای جالبی هستن. فقط حرف کشیدن ازشون یه کم سخته. دیروز با دوستان رفته بودیم رستوران . پشت هرمیزی یه داستان جذابی رو میتونستی تصور کنی. اون دختر بلوند با صورت ظریف با مردی از کشورهای آمریکای جنوبی چنان درخودشون بودن که حتی متوجه برگشتن ظرف میز کناری روی زمین هم نشدن یا شدن ولی حرفاشون جذابتر از اون بود که نیم نگاهی بهش بکنن. یا آقای گارسون شرقی تبار که هرچند دقیقه یه بار سرمیز دختران شاد میز بقلی میومد و میپرسید که همه چیز اوکیه!! و اونا هم با خنده و سربسرگذاشتنش با نگاه بدرقه اش میکردن. منم که سفارشم اونقدر پرملات بود که مجبور شدم که از سر میز بلند شم و همراه دوستان که میخواستن قبل از دسر یه سیگاری بیرون از رستوران بکشن منم یه جایی واسه دسر پیدا کنم . آقا نخندید وقتی پولشو از جیب مبارک میدید حیفتون میاد رژیم بگیرید . درسته؟ اونم وقتی یه ربع ساعت معطل میشید که یه میز خالی پیدا کنید.مگه حالا حالاها دلتون میاد میز رو ترک کنید. مخصوصا که رستوران با شمع های خوشگل تزیین شده باشه. من اوایل وقتی میرفتم رستوران دلم میگرفت از بس تاریک بود ولی حالا بنظرم خیلی شاعرانه میاد که فقط نورشمع ها باشه البته بدون سروصدای بچه ها.


ب. ن. اگه گفتین جای چی خالیه؟
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد