با هم بخوانیم

با خودم قرار گذاشتم هفته ای یه کتاب به زبان فارسی بخونم . راستش نوشتنم داره خیلی بد میشه از خودم خجالت میکشم. فکر کنم بعلت کم شدن مموری مخم داره هنگ میکنه.

 

وقتی گفت عاشقت نیستم خودش هم باور نمی کرد که به این زودی به توبه بیفتد .من هم نمی دانستم . فکر می کردم این هم مثل همه ی حرفهای تلخ یک دقیقه ای اش میگذرد و هیچکدام متوجه نشدیم که این جمله مثل یک تیر زهر الود خیلی اتفاقی تغییر مسیر می دهد و درست وسط هدف می خورد و همه ی امتیاز ها را از ان خود می کند .
درست یک هفته بعد با یک جمله ی تکراری و نفرت اور مواجه شدم . تراژدی ای که فاجعه اش خودم بودم. باید اول انرا برای مادرم توضیح می دادم .
مامان من قدر زحمت های تو رو می دونم ولی اگه بخوای اینبار تنهام بزاری با مثل همیشه اخ و ناله کنی بچه دست یکی دیگه میفته و اسیر میشه لطفا زحمتشو بکش زود بزرگ میشه. اینهارو روی تابلوی وایت برد نوشتم . و زیر ان برای پدر بچه م نوشتم:
نمیدونم چرا وفادار بودم ما همدیگر رو دوست نداریم خودت گفتی عاشقم نیستی
مطمئنم عذاب وجدان دست از سرش بر نمی دارد شاید هم خودش را حلق اویز کند مردها بیشتر از این روش برای سر به نیست کردن خودشان استفاده می کنند.و بعد زیر تابلو یک جمله ی استفهامی اینطوری نوشتم:
” ایا این یک خیانت نیست ”
از این جمله ی هملتی خیلی خوشم امد درست حس اوفلیای جوانمرگ بهم دست داد.وبعد می نویسم تا فردا وفت دارم زندگی کنم ویک قلب می کشم .
تا فردا ….اینو جراحی گفته بود .که می خواست فردا عمل کنم خیلی نا امید ومتاسف بود انگار تیر به جای حساس قلبم اصابت کرده .
وقتی گفتم خیلی کار دارم جواب داده بود .دیگه بی خیال کار شو فکر کن تا فردا وقت داری.بعد برام پذیرش نوشت و من برگه رو به پذیرش مرکز قلب بردم .
نگاهی به کتابایی که نخونده بودم انداختم . اینا رو دیگه یه شبه نمیشه خوند .و اون هفت جلد کتاب مارسل پروست که هر ماه می گفتم شاید این برج که بیاید شاید…
ته دلم خوشحال بودم که همین اواخر بهم گفت عاشقت نیستم و بعدش من حین عمل یا مدت کوتاهی بعدش می مردم
حالا لازم نیست نقش معصومانه داشته باشم . یا از دامنم کسی به معراج برود راستش حالا فقط دلم می خواست زیر تابلوی وایت برد بنویسم
“ازت متنفرم”
این جمله را درشت نوشتم و کیف کردم
وبدون دنگ و فنگ گوشی و کلید زدم بیرون .اوهم که بیاید کمی انتظار می کشد بعد تابلو را می خواند و بعد انها را پاک می کند و می نویسد
“جلسه با شرکت البرز نیرو ساعت هفت ونیم در ناوگان ”
آنوقت مسواک می زند و پتو را تا زیر گردن می کشد و می خوابد صبح هم زود بیدار میشود و می رود اصلا انگار من هیچ وقت نبوده ام .
حالا حتما می توانم به تاتر بروم چیزی که همیشه رویایم بود .و ساعتها بدون دغدقه توی سالن تاریک به حرکات و کلمات فکر کنم و باز یادم بیفتد که چه حیف ان کتابها را نخوانده ام . وفیلم هایی که قرار بود ببینم …
در پاییز روزها کوتاه می شود . من ساعتها لا به لای جمعیت راه می روم گاهی رو ی راه پله ی ای می نشینم تا چیپس و لواشک و بستنی بخورم و به چراغهای چشمک زن سبز و قرمز چها ر راه نگاه می کنم
تاریکی می اید .من خسته ام.
اخرین روز تمام شد ه است. زودتر از انچه انتظار داشتم خسته شده ام.
در ایستگاهی می ایستم و بااتو بوس به جایی می روم که نمی شناسم.

ماندانا خاتمی

این داستان ادامه دارد

تازه از راه رسیدم لباسامو با سرعت نور از تنم میکنم رو صندلی اتاق رهاش میکنم از تو کیفم موبایلمو بیرون میارم و رو میز میندازم یه سر میرم آشپزخونه. انگار رو سرم خراب میشن این ظرفها.

همین امروز صبح که داشتم سرکار میرفتم حین آماده کردن عدس پلو همه ظرفها رو شسته بودم و حتی بعدش تو کابینت سرجاشون گذاشته بودم. ولی حالا انگار بمب ترکیده بود. هرکی غذایش رو خورده همونطور با ته مونده غذا رو میز واسم ردیف کرده بودن. لیوانای کوبیسمی ناشی از چای نیم خورده و تفاله قهوه تو دستگاه کافه ماشینه.

همشون بهم دهن کجی میکنن. یه بشقاب برمیدارم یه کفگیر برنج میکشم تو بشقاب. کاش ترشی هم داشتیم . سرمو میکنم تو یخچال شاید چیزی واسه چاشنی پیدا کنم . ماست ..نه..مزه نمیده. زیتون بد نیست. با همون شیشه اش میارم تو اتاق . روبروی تلویزیون رو مبل میشینم دکمه کنترل رو میزنم رو cnn .

انگلیس هم از اتحادیه اروپا بیرون رفت. دارم به تعطیلی فکر میکنم . کاش میشد یه سفر برم که بعدا رفت و اومد سخت میشه... تو این افکارم هستم که چشمم میخوره به اتاق درهم و برهم با بالشتکهای رو زمین افتاده . لیوان نوشابه نیم خورده به گربه که زل زده بهم تا یه لبخندی بهش بزنم. حتی حال لبخند زدن رو هم ندارم . به بشقابم نگاه میکنم ای بابا کی خوردمش. دوباره میرم آشپزخونه یه کفگیر دیگه . ایندفعه چشمم میخوره به  کشمش و خرمای تاب داده تو تاوه بغلی .. اونم روش میزارم . سعی میکنم آهسته غذا بخورم که مجبور نشم دوباره زیاده روی کنم. مزه پلو دارچینی رو با کشمش تاب داده تو روغن خیلی دوست دارم. یاده پلوی ماه محرم میافتم که با گلاب چه عطری داشت. اون کجا و این کجا... روغن کم بریز ...رژیم داری .گلاب نداری ..مهم نیست ..برنج عطری نیست .جاش برنج هندی هست... همینه که مزه همه چی با قدیما فرق میکنه . 

تی وی رو خاموش میکنم لپ تاپ رو روشن میکنم یه موزیک میزارم پامو دراز میکنم چند لحظه بعد چشمام سنگین میشه تا بازش میکنم نیم ساعتی گذشته. میخوام بیخیال همه چی بشم . به ساعت نگاه میکنم. شیش بعداز ظهره . یه زنگ میزنم به دختری. میگه یه ساعت دیگه میرسه خونه.با خودم میگم وقتی رسید خونه .بهش حالی میکنم که کلفتشون استعفا داده... لطفا از این به بعد اتاقش رو خودش مرتب کنه . ظرفها رو هم شیطونا نمیشورن . خودش زحمتش رو بکشه... دارم واسه خودم خط و نشون میکشم . میخوام اونقدر جمع و جور نکنم تا دیگه نه ظرفی واسه خوردن پیدا کنن نه جا پایی رو زمین واسه راه رفتن. آره تقصیر خودمه . از اول بد عادتشون کردم.  میرم یه چایی واسه خودم درست کنم. 

چیزی که گه گاه برام غم انگیز بود بیاد نیاوردن خاطره ای بود که یکی از نزدیکان تعریف میکرد و برای من انگار اصلا اتفاق نیافتاده بود . گاها سری تکون میدادم که آره یادمه. ولی درگوشتون بگم اصلا یه لحظه اش هم یادم نمیومد . وقتی ابراز نگرانی از فراموشی میکردم اطرافیان میگفتن از بس که سرت شلوغه . هزار تا کار رو باهم میکنی!!!!

به تازگی این مشکلم برطرف شده . از وقتی یه دوربین بدست از لحظات خوب یا بد عکس میگیرم و هرچند وقت یکبار به سراغشون میرم انگارخاطرات به سلولهای خاکستری ام سنجاق شدن. 

بعضی ها ژاپنی ها رو مسخره میکنن. که ای بابا اینا دوربینشونو تو دستشویی هم باخودشون میبرن. بهشون میخندم . با خودم میگم اگه میدونستی بجای خوندن جکهای تکراری تلگرام که برات میفرستن اینکار رو میکردی الان سلولهای خاکستریت بیمصرف و دست نخورده نمیمودن ....

یه روز یه دوست ژاپنی داشتم که یه تقویم از این بزرگا تو دستش بود و همه چی رو که میدید و میخوند یادداشت خلاصه ای ازش میکرد . ازش پرسیدم که چرا همه چی رو مینویسی . بهم گفت هرچی که الان به نظرت واضحه و راحت به ذهنت میسپاری بعد از مدتی طوری از دهنت میره که باورت نمیشه . این دفترچه باعث میشه همه چی رو بخاطر بیاری. وجالب اینجا بود که اینکار یه روتین تو زندگی تموم ژاپنیهاست. و باور کنید اونقدر باهوش هستن که گاها باورت میشه که ژنتیکی باهوشن. ولی از وقتی عکاسی یه گوشه ای از سرگرمیهام شده کلی به ژنهای هوشم افزدوه شده حالا فکر کنین اگه میتونستم همه چی رو کوتاه یادداشت کنم چی میشد.....

 

 

 

 

نوستالژی های ما

امروز داشتم نهار درست میکردم طبق معمول به دوتادست چند کار رو باهم میکردم برنج داشت تو قابلمه قل قل میکرد حواسم بود که روغنش رو به موقع بریزم تا تهش نسوزه و کته قالبی دربیاد . از انور خیارو گوجه ها رو میلیمتری خورد میکردم چون به نظرم سالاد شیرازی مزه اش به اینه که حسابی ریزو یکدست باشه تو تاوه هم روغن رو  ریخته بودم داغ بشه تا کباب برگ به روش خودم که برشهای چهارگوش با ادویه فراوون درست کنم یه کم دیر شد تا گوشتها رو ریختم روغن جلزو ولز کرده یه کم به صورتم پاچید. سریع هرد روخاموش کردم رفتم حموم اب سرد به صورتم بزنم  تو این هیرو ویر انگار یه حس قشنگی با هر باری که آب به صورتم میزدم بهم دست داد و باعث شد یه چند دقیقه ای به بهونه قرمز نشدن پوست بهش ادامه بدم یاد دوران کودکی . اون زمونا که خونه ها هنوز مثل قوطی کبریت نبود حیاطی بود فضای سبزی  یه حوض پر اب وسط حیاط که جای بازی بچه ها بود با اون فواره های بلندش. اونقدر دور تا دور این حیاط میدویدیم که صورتمون از حرارت سرخ میشد اونموقع بود که تا بقیه بهت برسن با کف دست اب زلال حوض رو به صورتمون میزدیم. ای کیفی میداد. یادم میاد واسه اینکه موهام تو صورتم نیاد و خیس نشه خواهرم موهامو از پشت تو دستش میگرفت و منم هی آب شلپ وشلپ به صورتم میزدم خیلی لذتبخش بود.

روزنوشت

اپیزود اول

تو مترو نشستی ساعت رفت کارمندا به سرکاره و جای نشستن نیست . تعدادی هم سرپا ایستادن. دختر جوونی که اغلب تو این مسیر میبینم سروکله اش پیدا میشه.

ببخشید خانم ها و اقایون که مزاحمتون میشم . من مدتیه که بی خانمان شدم و احتیاج به مقداری پول برای خورد و خوراک دارم و کلاهشو دستش میگیره و در طول مترو به یکی یکی مسافرا لبخند میزنه.( یه دختر حدودا 25 ساله نسبتا زیبا خوش سروزبون با دو تا سگ بلو لاکی که همیشه تومترو گدایی میکنه).

تا وسطای مترو یه نفر یه سکه تو کلاهش میندازه. جلوتر که میره یه خانم میانسالی کیفش رو باز میکنه یه سکه میندازه تو کلاهش و میگه واسه سگت... دختره تشکر میکنه و میگه دو تاهستن! و بلند صدا میزنه جکی!!! سگ اولی که با قلاده هست میره جلوتر و دومی که عقب مونده بود میره پیش صاحبش. لبخندی برروی خانمه میاد و یه سکه دیگه تو کلاهه دختره میندازه....   یه عده ای با نگاه سرزنش گر به دختره نگاهی میندازن ولی ادب حکم میکنه که چیزی به زبون نیارن. دختره میره واگن بعدی.....

 

اپیزود دوم

مترو سر یکی از ایستگاهها که میرسه پشت بلندگو راننده اعلام میکنه بخاطر واگن کمکهای اولیه نمیتونه به مسیرخودش ادامه بده.. تقریبا مترو پراز مسافره . تعدادی نچ نچ میکنن وسریع از مترو خارج میشن که مترو مسیر دیگه ای رو در لاین دیگه سوار بشن. چند لحظه ای صبر میکنم یادم میاد که تقریبا این روزها تقریبا هر هفته این اتفاق میافته گاهی واگن کمکهای اولیه اس و گاهی پلیس مترو رو واسه امنیت نگه میداره و گاها یه ربعی طول میکشه. با غرغر از مترو پیاده میشم تا یکی دیگه رو که از مسیرم یه کم فاصله داره سوار بشم. یه کم جلوتر میبینم یه دختر جوون تقریبا 18 ساله که رو زمین دراز کشیده و چهار تا مامور کمکهای اولیه بالا سرشن و دارن ازش سوال میکنن و دختره با بیحالی بهش جواب میده. به خودم میگم بابا این که حالش خوبه . الانم که بیرون از مترو آوردنش خوب چرا مردم رو معطل میکنن. از پله ها که بالا میرم میبینم یه 50 نفری جلوی من دارن با عجله به طرف مترو دیگه میرن بدون اینکه عکس العملی نشون بدن . داشتم با خودم میگفتم دلم میخواد گوش دختره رو بکشم بگم خوب دختر خوب صبح که میای از در خونه بیرون یه چیزی بخور تا اینجوری سرت گیج نره . یا شایدم دیشب زیادی نوشیدی.... اینهمه آدمو سرکار گذاشتی..... چشمم میافته به مسافرای دیگه که خیلی خونسرد ولی با قدمهای تند دارن مسیرشون رو عوض میکنن. با خودم میگم انگار قرص آرامش بخش خوردن همگی.....

 

 

 

 

 

 

نمیدونم براتون پیش اومده که بعد از ازدواج وقتی به خونه پدر ومادرتون برمیگردین خوب خیلی خوشحالین احساس خوبی دارین ولی انگار دیگه اون خونه متعلق به شما نیست یه حس غریب تلخ. باید با همه محبتهایی که بهتون میشه برگردین خونه خودتون. یا شاید اینطور بهتره بگم وقتی از محل کارتون استعفا میدید همون جایی که وقتی توش کار میکردین احساس قدرت و مالکیت داشتین وقتی بعدها به محل کارقبلیتون میرین یه احساس بدی دارین انگار یکی اومده جاتون رو گرفته دیگه هم نمیشه اون محیط قبلی برگرده. برگشتن به وبلاگم همین احساس رو برام داره شاید واسه همینه که تا میام بنویسم این احساس رنجدیدگی باعث میشه دستم به قلم نره ولی وقتی بعضی از دوستام رو میبینم که بعد از مدتها که برگشتن و باز هم مینویسبن  بهخودم میگم تو که اینقدر نازک نارنجی نبودی . چرا اینجا کم میاری؟ بهرحال دوباره برگشتم و دارم با این حس رنجدیدگیم مبارزه میکنم. درسته که این بلاگفا یکسال و نیم از خاطرات مارو ازمون گرفت ولی خوب چه میشه کرد...زندگی ادامه داره. دوست دارم دوستای قبلیم دوباره با سرزندهاشون این حس آزردگی رو در من ازبین ببرن.

 

به کمال گرایی نه بگویید! نه به مادر بودن

 

امروز یه مطلبی با عنوان مادرانی که از مادر بودن پشیمان هستن رو از دویچه وله با این مضمون شنیدم :

میگویند زیباترین لحظه یه زن  لحظه مادر شدن اوست. زیباترین دوران دوران بارداری است و هیچ حسی قشنگتر و متعالیتر از حس مادر بودن نیست اما آیا همه مادران از مادر بودن خود احساس خوشبختی میکنند

پرسش یا شکستن تابو. چند روز پیش یک جامعه شناس جوان اسراییلی این تابو را شکست او تحقیقات خود را منتشر کرد. این محقق از مادرانی که از مادر بودن خود پشیمانند تحقیق کرده. 23 مادر در رده سنی 20 تا 70 سال صادقانه اقرار میکنند که هرچند کودکانشان را عاشقانه دوست دارند اما اگر زمان به عقب باز گردد تصمیم دیگری میگیرند تحقیقات او سرو صدای زیادی در فضای مجازی بپا کرده است.....

ادامه اش رو از اینجا بشنوید: 

نظر شما چیست؟

باز هم یه سال دیگه رو پشت سر گذاشتیم . بااینکه من از عید نوروز و مراسمش خوشم میادولی امسال حس وحال شرکت در  مراسم  جمعی رو نداشتم. یعنی بیشتر بخاطر همون دنگ و فنگ آماده کردن واسه مراسم بود که منصرفم میکرد وگرنه امسال کنسرت ابی هم بود خیلی دوست داشتم برم. ولی ما ایرانیها اونقدر تو بعضی چیزا افراط میکنم که زیبایی و حس خوب خود جشن از بین میره خدا کنه این مرحله گذر از مصرفی بودن هر چه زودتر تموم بشه و ماها به خودمون بیایم و راحت زندگی کنیم و به خود لحظه فکر کنیم نه نظر دیگران در باره لحظه های زندگیمون. فکر نکنید که خوب تو کار خودتو بکن. نمیشه از تک و منحصر بودن واهمه دارم . دوست دارم که به چشم نیام. وقتی که میرم تو دیسکو یا جشنهای ایرانی که اغلب به مراسم بالماسکه بیشتر شبیهه احساس غریب بودن میکنم. فقط یه مراسمی هست که یه حزب آلمانی برای نوروز میگیره که از کشورهای مختلف میان اون رو دوست دارم که هرکسی به دل خودش لباس میپوشه . از کت وشلوار و لباس شب گرفته تا لباس محلی کردی و شلیته توش پیدا میشه یعنی درهم درهم . احساس ''خوش آمد'' بودن میکنی. البته این مراسم رو سعی میکنم با کسانی که بالای 40 سال هستن برم که دید اونا با جوونا فرق میکنه. مخصوصا با کسانی که بعد از انقلاب بدنیا اومدن . برام خیلی عجیبه که این نظام اسلامی حتی نتونست با اینهمه آموزش  و تهدید حتی جوونهایی مثل سالهای قبل از روولسیون رو تحویل جامعه بده. من چند تا دوست از این دهه سنی دارم سعی میکنم حسشون کنم ولی گاها خیلی از دستشون کلافه میشم. هیچ اصولی ندارن. قضاوتهاشون  نحوه نگرششون به طرز زندگی برام مثل یه کمدی میمونه.یا از اون ور بام میافتن یا از این ور.... اگه فرصتی پیش بیاد خاطرات نحوه زندگی این نوع هموطنانم رو واستون تعریف میکنم. 

بهم گفتن امسال سال نو با روز شنبه شروع میشه و خوش یمن هست و به فال نیک باید گرفت. ما که همیشه سعی میکنیم فالمون نیک باشه تا چه پیش آید.

 

 

پول.... مذهب .... مرزها...

عذاب های زمین اند

 

 

من اگر مرد بودم و دست زني را مي گرفتم، پا به پايش فصل ها را قدم مي زدم و برایش از عشق و دلدادگي مي گفتم؛ تا لااقل یک دختر در دنيا از هیچ چیز نترسد!...شما زن ها را نمي شناسيد! زن ها ترسو اند، زن ها از همه چیز می ترسند، از تنهایی، از دلتنگي، از دیروز، از فردا، از زشت شدن، از ديده نشدن، از جايگزين شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست داشته نشدن،... و شما برای رفع اين ترس ها نه نیازی به پول دارید، نه موقعیت و نه قدرت، نه زيبايي و نه زبان بازي! كافيست فقط حریم بازوانتان راست بگوید!كافيست دوست داشتن و ماندن را بلد باشيد!
تقصير شما بود كه زن ها آن قدر عوض شدند. 
وقتی شما مردها شروع کردید به گرفتن احساس امنیت، زن ها عوض شدند. آن قدر که امنیت را در پولِ شما دیدند، آن قدر که ترس از دوست داشته نشدن را با جراحی پلاستیك تاخت زدند، و ترس از تنها نشدن را با بچه دار شدن، و و و...

عشق ورزیدن و عاشق کردن هنر مردانه ای ست؛ وقتی زن ها شروع می کنند به ناز خریدن و ناز کشیدن، تعادل دنیا به هم می خورد
سیمین بهبهانی