روزنوشت
تو مترو نشستی ساعت رفت کارمندا به سرکاره و جای نشستن نیست . تعدادی هم سرپا ایستادن. دختر جوونی که اغلب تو این مسیر میبینم سروکله اش پیدا میشه.
ببخشید خانم ها و اقایون که مزاحمتون میشم . من مدتیه که بی خانمان شدم و احتیاج به مقداری پول برای خورد و خوراک دارم و کلاهشو دستش میگیره و در طول مترو به یکی یکی مسافرا لبخند میزنه.( یه دختر حدودا 25 ساله نسبتا زیبا خوش سروزبون با دو تا سگ بلو لاکی که همیشه تومترو گدایی میکنه).
تا وسطای مترو یه نفر یه سکه تو کلاهش میندازه. جلوتر که میره یه خانم میانسالی کیفش رو باز میکنه یه سکه میندازه تو کلاهش و میگه واسه سگت... دختره تشکر میکنه و میگه دو تاهستن! و بلند صدا میزنه جکی!!! سگ اولی که با قلاده هست میره جلوتر و دومی که عقب مونده بود میره پیش صاحبش. لبخندی برروی خانمه میاد و یه سکه دیگه تو کلاهه دختره میندازه.... یه عده ای با نگاه سرزنش گر به دختره نگاهی میندازن ولی ادب حکم میکنه که چیزی به زبون نیارن. دختره میره واگن بعدی.....
اپیزود دوم
مترو سر یکی از ایستگاهها که میرسه پشت بلندگو راننده اعلام میکنه بخاطر واگن کمکهای اولیه نمیتونه به مسیرخودش ادامه بده.. تقریبا مترو پراز مسافره . تعدادی نچ نچ میکنن وسریع از مترو خارج میشن که مترو مسیر دیگه ای رو در لاین دیگه سوار بشن. چند لحظه ای صبر میکنم یادم میاد که تقریبا این روزها تقریبا هر هفته این اتفاق میافته گاهی واگن کمکهای اولیه اس و گاهی پلیس مترو رو واسه امنیت نگه میداره و گاها یه ربعی طول میکشه. با غرغر از مترو پیاده میشم تا یکی دیگه رو که از مسیرم یه کم فاصله داره سوار بشم. یه کم جلوتر میبینم یه دختر جوون تقریبا 18 ساله که رو زمین دراز کشیده و چهار تا مامور کمکهای اولیه بالا سرشن و دارن ازش سوال میکنن و دختره با بیحالی بهش جواب میده. به خودم میگم بابا این که حالش خوبه . الانم که بیرون از مترو آوردنش خوب چرا مردم رو معطل میکنن. از پله ها که بالا میرم میبینم یه 50 نفری جلوی من دارن با عجله به طرف مترو دیگه میرن بدون اینکه عکس العملی نشون بدن . داشتم با خودم میگفتم دلم میخواد گوش دختره رو بکشم بگم خوب دختر خوب صبح که میای از در خونه بیرون یه چیزی بخور تا اینجوری سرت گیج نره . یا شایدم دیشب زیادی نوشیدی.... اینهمه آدمو سرکار گذاشتی..... چشمم میافته به مسافرای دیگه که خیلی خونسرد ولی با قدمهای تند دارن مسیرشون رو عوض میکنن. با خودم میگم انگار قرص آرامش بخش خوردن همگی.....


نمیدونم براتون پیش اومده که بعد از ازدواج وقتی به خونه پدر ومادرتون برمیگردین خوب خیلی خوشحالین احساس خوبی دارین ولی انگار دیگه اون خونه متعلق به شما نیست یه حس غریب تلخ. باید با همه محبتهایی که بهتون میشه برگردین خونه خودتون. یا شاید اینطور بهتره بگم وقتی از محل کارتون استعفا میدید همون جایی که وقتی توش کار میکردین احساس قدرت و مالکیت داشتین وقتی بعدها به محل کارقبلیتون میرین یه احساس بدی دارین انگار یکی اومده جاتون رو گرفته دیگه هم نمیشه اون محیط قبلی برگرده. برگشتن به وبلاگم همین احساس رو برام داره شاید واسه همینه که تا میام بنویسم این احساس رنجدیدگی باعث میشه دستم به قلم نره ولی وقتی بعضی از دوستام رو میبینم که بعد از مدتها که برگشتن و باز هم مینویسبن بهخودم میگم تو که اینقدر نازک نارنجی نبودی . چرا اینجا کم میاری؟ بهرحال دوباره برگشتم و دارم با این حس رنجدیدگیم مبارزه میکنم. درسته که این بلاگفا یکسال و نیم از خاطرات مارو ازمون گرفت ولی خوب چه میشه کرد...زندگی ادامه داره. دوست دارم دوستای قبلیم دوباره با سرزندهاشون این حس آزردگی رو در من ازبین ببرن.
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد