اینم یکی دوتا از عکسای سفر به لندن




یه هفته ای مسافرت بودم شهر لندن!!. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. صبح تا شب تو خیابونا بودیم شب هم خسته و کوفته به هتل که میرسیدیم دست به دعا داشتیم که فردا آفتابی باشه. یه کم شانس آوردیم که صبحا هوا نیمه آفتابی بود ولی چشمتون روز بد نبینه بعد از ظهرها تا دلتون بخوا بارون بود وبارون. اگه میموندی تو هتل بعدش دلت میسوخت که چرا از وقتت استفاده نکردی و جاهای بیشتری و روندیدی . اگه هم زیر بارون میرفتی یه جورایی کفری میشدی. از همه بدتر این بود که اگه برمیگشتی یهو میدیدی یه ساعت بعدش دوباره خورشید خانم در آومد. ماشین هم که نداشتی که دوباره راه بیافتی بری گردش. بهرحال خیلی خوب بود و خاطره انگیز. حالا که برگشتیم من هنوز دو هفته از مرخصیم مونده . اینجا هم شده لندن وسط چله تابستون هر روز داره بارون میاد . بااینکه بارون رو دوست دارم ولی از یه طرف عادت به بیکاری ندارم یعنی همیشه مثل اینکه باید کارکنم وکار. از یه طرف چون هوا ابریه دچار یاس فلسفی!! شدم یه جورایی لختم و کسل . یعنی اینطور بگم دارم تعطیلاتی روکه یه سال تموم انتظارش رو میکشیدم هدرش میدم.


زندگی اینه که یاد بگیریم چطور زیر بارونبرقصیم




سیزدهمین روز در هر ماه زرتشتی تیر یا تشتر نام دارد. هر سال و در ماه تیر هنگامی که روز تیر فرا می رسد آن روز را به نام تیرگان جشن می گیرند.
سبب پیدایش جشن تیرگان نیز مانند بسیاری آداب و رسوم دیگر در فرهنگ ایرانی، با رویدادی سرنوشت ساز از تاریخ زندگی ایرانیان باستان هماهنگی یا پیوند یافته است.
گروهی این جشن را یادگار پیروزی ایرانیان بر تورانیان می دانند. بدین روایت که در زمان پادشاهی منوچهر، پس از اشغال بخش های زیادی از سرزمین ایران توسط سپاه افراسیاب، قرار آشتی بر این گذاشته شد که از سوی سپاه ایران از خطه تبرستان، تیری رها گردد و در هر جا بر زمین فرود آید، مرز ایران و توران تعیین شود.
بنابر این آرش، جوان دلیر ایرانی، جان بر کف و با تمام توان تیری را از کمان رها ساخت. این تیر در باور استوره یی توسط ایزد باد همراهی شد و در کنار رودخانه جیحون بر درختی نشست و مرز ایران و توران را مشخص کرد.
بنابه روایت دیگر، در زمان ساسانیان و پادشاهی فیروز، هفت سال در ایران خشکسالی روی داد. مردم ناگزیر روی به دشت و بیابان آوردند و با نیایش خود از پروردگار در خواست باران کردند. پس از چندی، بارش باران شروع شد و ایران از خشکسالی رهایی یافت. از آن سال به بعد ایرانیان در چنین روزی به یکدیگر آب می پاشند و شادی می کنند. روز پیش از جشن تیرگان، با شکوه و شادمانی تمام، خانه و بیرون آن را با آب و جارو تمیز می کنند. همه اهل خانه، سر و تن خود را شستشو داده، لباس نو می پوشند و به سرخوشی و شادی می پردازند.
پس همه از پیر و جوان، نخ تیر و باد را که از جنس ابریشم نازک و مجموعه یی از نخ های عموما هفت رنگ تابیده به نشانه رنگین کمان است، به مچ دست می بندند. این نخ را در کرمان و بم، تیرو می گویند. این نخ به هم تابیده را در روز جشن تیرگان به مچ دست و گاه به انگشت دست می بندند و آن را تا روز باد به دست دارند. در روز باد ( ده روز بعد) نخ ابریشمی هفت رنگ را از دست باز می کنند، در جای بلندی مانند پشت بام می ایستند و آن را به باد می دهند، تا گذر تیر آرش به یاری ایزد باد را یادآوری کنند. در کرمان این کار را با خواندن شعر زیر انجام می دهند.
تیر برو باد بیا غم برو شادی بیا
محنت برو روزی بیا خوشه مرواری بیا
این هم دستبند تیرو باد بند هفت رنگ من

یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشنهای ایرانی «فال کوزه» (چکُ دولَه) میباشد. روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزهای را برمیگزینند و کوزه سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او میدهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پر میکند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه آن میاندازد آنگاه «دوله» را نزد همه کسانی که میبرد که آرزویی در دل دارند و میخواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آنها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند اینها در آب دوله میاندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مورد میبرد و در آنجا میگذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه کسانی که در دوله جسمی انداختهاند و نیت و آرزویی داشتنهاند در جایی گرد هم میآیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع میآورد. در این فالگیری بیشتر بانوان شرکت میکنند و سال خوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی میخوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله میبرد و یکی از چیزها را بیرون میآورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه میشود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بودهاست.
این هم فال کوزه ما که درپارک شهر برگزار شد. البته کوزه ش همچین کوزه هم نبود.
" />
قسمتی از این جشن که بنام آبریزگان یا آب پاشان بود متاسفانه برگزارنشد که خوب چون همیشه خدا باماست با یه بارون حسابی این جشن هم برگزار شد.

حالا که پرحرفی منو تحمل کردید بفرمایید دسر آووکادو.

بعدنوشت>
ده روز دیگه دستبندو میرم بالای یه ساختمون بلند که رو به رودخانه الب هست باز میکنم و به باد می سپارم شاید فرجی شد.