بعضی ها فکر میکنند اگه پاشون برسه به این ور آب تمام مشکلات دیگه تموم شده و دنیا براشون بهشت میشه. ولی ای دل غافل !!! هر جایی دغدغه های خاص خودش رو داره فقط نوعش فرق میکنه. مثل مثلث مزلو میمونه هر پله که بالاتر بری احتیاجاتت فرق میکنه. اینجا دغدغه تامین معاش و تحصیل و غیره در حد مینیمم هست. ولی امان از روزی که تو در این کشورها غریب باشی و انتظار داشته باشی مثل وطن خودت باهات رفتار کنن اونوقته که افسردگی و سرخوردگی به سراغت میاد. اگه نتونی زبونشون رو لااقل درحد 80 درصد متوجه بشی همیشه مثل یه آدم با آی کیو پایین بهت نگاه میکنن . آره همین تو که تو یه اداره داری کار میکنی و یا بیمارستان . وقتی یه روستایی کمسواد پیشت میاد چطوری در مورد اسکیزوفرنی بهش توضیح میدی میگی بهش روانگسیختگی یا از خیر توضیح براش میگذری! حالا حساب کن تو مملکت خودت کلی درس خوندی همیشه یه سرو گردن بالاتر از دورو وری هات بودی . اومدی یه کشور با یه زبان کاملا جدید خانم پرستار به خودش زحمت نمیده برات توضیح بده . بهت برمیخوره . فروشنده هستی یه نفر سراغ سنگ پا میگرده تا حالا اسمشو نشنیدی ازش میخوای بیشتر توضیح بده. مگه اوکی اوکی!! میره سراغ کارگر فروشگاه ازش میپرسه . بهت برمیخوره . آره اینا رو از زبون دوستام که گاهی عصبانی هستند و برام تعریف میکنن شنیدم که بعضی وقتا باعث خنده خودمون هم میشه. اینا رو میگم که نمونه ای باشه از چیزایی که باعث دغدغه ذهنی این ور آبیهاست. تنهایی . تنهایی مطلق چیزیه که تا چند سال اول همیشه باهاته. ترس از یه اتفاق و نداشتن کسی که دستتو بگیره بهت بگه نترس من باهاتم!! حالا میخواد مادرت باشه یا خواهرت یا دوستت یا دختر همسایهات. همونهایی که تو الان قدرشو نمیدونی.
حالا غرض از گفتن اینا . میخوام تمرین آرامش بکنم و آرزو میکنم که همه ما اونو داشته باشیم. اگه قسمت این بوده که توی این دنیای بزرگ و با این همه امکانات سهم ما اینی بوده باشه که الان هست حداقل کاری که میتونیم درکنار سعی وکوشش واسه بهتر شدنش بکنیم اینه که آرامش خودمون رو واسه لذت بردن از زندگی بکنیم.
امروز کارم نیمه وقت بود از سرکار که اومدم اولش خواستم بدو بدو برم خرید و زودتر یه نهاری واسه دختری آماده کنم .تا اومدم سوار مترو بشم یادم افتاد باید یه تغییری به زندگیم بدم که از روزمرگی دربیام یه نگاه به دورو برم کردم ببینم چی دلم میخواد یه شیرینی فروشی با نان فانتزی روبروم بود رفتم که یه قهوه و شیرینی تر بگیرم داشتم دنبال جای دنج میگشتم که چشمم خورد به اونور خیابون یه Block Haus . نه الان وقتش نبود. بعدش Nespresso رو دیدم با اون عکس George Clooney . فکر کردم اونم حتما دغدغه های خاص خودش رو داره ولی باچه آرامشی داره تو عکس قهوش رو میخوره . سینی شیرینی و قهوه رو رومیزم گذاشتم . سرم رو بالا گرفتم بخودم گفتم نه مثل همیشه دو ثانیه ای تمومش نمیکنی که دهنت هم باهاش بسوزه. ژست جرج کلونی رو گرفتم . یاد تبلیغش افتادم که داشت از مغازه قهوه نسپرسو میومد که یه پیانو به سرش میخوره و میره اون دنیا پیش فرشته .
فرشته سلام جرج
جرج کجا هستم؟
فرشته سه بار میتونی حدس بزنی!
جرج باید اشتباه شده باشه!
فرشته ما اشتباه نمی کنیم.... هیچوقت!
جرج وقت من هنوز نشده !
فرشته شاید بتونیم باهم توافق کنیم و یه نگاهی به دستش که دستگاه نسپرسو هست میکنه
و جرج مجبور میشه بهش بده و دوباره برمیگرده فروشگاه که پشت سرش پیانو دوباره از بالا به زمین ولی اینبار پشت سرش میافته و اون میره تو فروشگاه و دوباره یه دستگاه دیگه میخره ولی اینبار از فروشنده می پرسه که آیا اینجا درپشتی هم داره!!!!
اینو که یادم اومد خندم گرفت حالا مگه میتونستم لبام رو روهم نگه دارم . در اون حالت هرکی منو دیده حتما تو دلش گفته طفلکی بنظر عاقل میومدها!!!!! یه نگاه به دور وبرم کردم یه خانم پیری داشت بهم نگاه میکرد سرم رو براش تکون دادم اونم همین کارو کرد . کم کم جدی شدم که خیالات به سرش نزنه.

http://www.youtube.com/watch?v=6qwPFQBjULk