کم کم داره بساط سوروسات عید شروع میشه. خیابونا رنگ عید رو گرفتن . شهر پر از دکه های خوراکی های مختلف مخصوص عید شده و بالطبع بعضی از مسیرهای اتوبوسهای داخل شهر تغییر مسیر میدن. صبح ها مجبورم یه ایستگاه رو که کنار رود الب هست پیاده برم. بااینکه صبح هاهوا تاریکه ولی شهر خیلی قشنگه . امروز صبح مه همه جا رو گرفته بود نور ماشینها که میخورد فکر میکردی توی ابرها راه میری . نزدیک رودخونه عکس چراغهای روشن روی آب تصویر رومانتیکی رو بوجود آورده بود که وسوسه میشدی قید کار رو بزنی و یه دور  دور رودخونه رو بچرخی. عصری هم که از سرکار برمیگشتم صدای موزیک و چراغهای رنگارنگ منو به وجد آورده بود ولی حال گشت و گذار رو نداشتم. خسته بودم و میخواستم زودتر به صندلی چرخون کنار کامپیوتر برسم و با چای وشکلات سری به دوستان بزنم  تا خستگیم در بره.