چیزی که گه گاه برام غم انگیز بود بیاد نیاوردن خاطره ای بود که یکی از نزدیکان تعریف میکرد و برای من انگار اصلا اتفاق نیافتاده بود . گاها سری تکون میدادم که آره یادمه. ولی درگوشتون بگم اصلا یه لحظه اش هم یادم نمیومد . وقتی ابراز نگرانی از فراموشی میکردم اطرافیان میگفتن از بس که سرت شلوغه . هزار تا کار رو باهم میکنی!!!!

به تازگی این مشکلم برطرف شده . از وقتی یه دوربین بدست از لحظات خوب یا بد عکس میگیرم و هرچند وقت یکبار به سراغشون میرم انگارخاطرات به سلولهای خاکستری ام سنجاق شدن. 

بعضی ها ژاپنی ها رو مسخره میکنن. که ای بابا اینا دوربینشونو تو دستشویی هم باخودشون میبرن. بهشون میخندم . با خودم میگم اگه میدونستی بجای خوندن جکهای تکراری تلگرام که برات میفرستن اینکار رو میکردی الان سلولهای خاکستریت بیمصرف و دست نخورده نمیمودن ....

یه روز یه دوست ژاپنی داشتم که یه تقویم از این بزرگا تو دستش بود و همه چی رو که میدید و میخوند یادداشت خلاصه ای ازش میکرد . ازش پرسیدم که چرا همه چی رو مینویسی . بهم گفت هرچی که الان به نظرت واضحه و راحت به ذهنت میسپاری بعد از مدتی طوری از دهنت میره که باورت نمیشه . این دفترچه باعث میشه همه چی رو بخاطر بیاری. وجالب اینجا بود که اینکار یه روتین تو زندگی تموم ژاپنیهاست. و باور کنید اونقدر باهوش هستن که گاها باورت میشه که ژنتیکی باهوشن. ولی از وقتی عکاسی یه گوشه ای از سرگرمیهام شده کلی به ژنهای هوشم افزدوه شده حالا فکر کنین اگه میتونستم همه چی رو کوتاه یادداشت کنم چی میشد.....