توماس هیلر، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس برای رفع خستگی پاهایش به قدم زدن در اطراف پمپ بنزین پرداخت.
او هنگامی که به سوی اتومبیل خود باز می گشت ، دید که متصدی پمپ بنزین و همسرش گرم گفتگو هستند. وقتی او به داخل اتومبیل برگشت ، دید که متصدی پمپ بنزین دست تکان می دهد و شنید که می گوید :گفتگوی خیلی خوبی بود.
پس از خروج از جایگاه ، هیلر از زنش پرسید که آیا آن مرد را می شناسد.او بی درنگ پاسخ داد که می شناسد.آنان در دوران تحصیل به یک دبیرستان می رفتند و یک سال هم با هم نامزد بوده اند.
هیلر با لحنی آکنده از غرور گفت : هی خانم ، شانس آوردی که من پیدا شدم . اگر با اون ازدواج می کردی به جای زن مدیر کل، همسر یک کارگر پمپ بنزین شده بودی.
زنش پاسخ داد : عزیزم ، اگر من با او ازدواج می کردم ، اون مدیر کل بود و تو کارگر پمپ بنزین .

داستان بودا

 

بودا به دهی سفر كرد . زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد . بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد . كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت : «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید » بودا به كدخدا گفت : « یكی از دستانت را به من بده» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت . آنگاه بودا گفت : «حالا كف بزن» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: « هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند» بودا لبخندی زد و پاسخ داد : «هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد،...

 

زنگ تفریح

 

بچه ازمامانش ميپرسه: مامی ، تو بهشت زنها از شوهراشون جدا زندگي ميكنند يا باهم هستن؟
مامانه ميگه: بچه جون، اگه زنها با شوهراشون يكجا باشن كه آنجا ديگه بهشت نميشه‎ !!!

 

يك زن نگران آينده است تا زماني كه شوهر كند.

يك مرد هرگز نگران آينده نيست تا زماني كه زن بگيرد

 يك مرد موفق مرديست كه درآمدش بيشتر از مبلغي باشد كه زنش خرج مي كند.
 يك زن موفق زنيست كه بتواند چنين مردي را پيدا كند!!!!

بيشتر مردان موفقيت شون رو مديون زن اولشون هستند و زن دومشون رو مديون موفقيت شون !! ؟؟

خدای بزرگ من


هیچ وقت به خدا نمیگویم چه مشکلات بزرگی دارم

همیشه به مشکلات میگویم چه خدای بزرگی دارم

سرشاز از آشغال

این نوشته منو به فکر فرو برد دارم رو خودم کار میکنم به کسانی که در حال حاضر ازشون عصبانی هستم یه نگاه تازه داشته باشم.

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت.ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد! راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. او واقعاً دوستانه برخورد کرد. بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من داد که اینک به آن می گویم: ((قانون کامیون حمل زباله.))

او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند. به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید و بروید. آشغال های آنها را نگیرید و پخش نکنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها. .

حرف آخر این است که افراد سالم اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند. زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف ها از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))



 

بعضی اشخاص چیزهایی که خودشون دوست دارن رو به ما هدیه میدهند در صورتیکه  ما ازشون متنفریم و به حساب بی احترامی به خود تلقی میکنیم بارها شده که فکر کردم طرف مقابل حتما میخواسته از شر چیزی خلاص بشه و اونو به من هدیه داده . در حایی خوندم که اینجور افراد سعی میکننند در حقیقت عشق درونیشون رو و احساساتشون رو به ما ببخشند. چیزهایی که دوست دارند و جزیی از اونهاست . این نگاه جدیدی بود که واقعا شرمنده ام که  مدتها این تصور رو داشتم .

چشم ها راباید شست جور دیگر باید دید! 

پاییز زندگی من

بهار..

چند بهار از عمرت گذشته است؟

بهار؟! ...

نمیدانم...

همه این سالها را به حساب پاییز گذاشته ام...

حساب زندگی

 

درد دارد وقتی چيزی را کسر مي کنی
که با وجودت جمع زده ای...

 

 

بازم مدرسه ام دیر شد

داشتم جریان دیروز رو که تو مطب دکتر برام پیش اومده بود رو مینوشتم که پری دوستم تماس گرفت که به دیدن یک دوست مشترک  بریم . وقتی برگشتم تمومش میکنم.

دوست و تاریج مصرف

باز خانم میم مدتیه که خبر ی ازش نیست . یا حالش خوب نیست یا در تدارک یک سورپرایزه . اینکه کسی دوست داشته باشه همیشه خاص باشه هم دردسریه. بعضی ها از معمولی بودن و یکنواختی بدشون میاد. دوست دارن دیگرون رو یا شگفت زده کنند که البته زیاد هم بد نیست . یا میخوان حسادت دیگرون رو برانگیزند. که اینجاست که بنظر من نه تنها هیچ نفعی نمِیبرن بلکه همون دوسه تا دوست درب و داغون رو هم از دست میدن و بعد باید کاسه ¤ننه من عریبم ¤ رو درآورند و به کمتر راضی بشن و اغلب هم دوستان دوروبرشون برا سرگرمی باهاشون در تماسندو دائمی نیستند و بعد از گذشتن تاریخ مصرف کنارشون میذارن.

گفتم تاریخ مصرف . آره بعضی ها دوستاشون تاریخ مصرف دارند . یعنی دوستیشون دائمی نیست و بنا به اقتصای شرایط و زمان دوست انتخاب میکنند و وقتی احساس کنند که کلاسشون بالا رفته دوستاشون رو هم عوض میکنند که بگن ما از اول که بدنیا اومدیم خیلی سطح بالا و تحصیل کرده و پولدار بودیم . همن مرضی که گریبانگیر اکثر ایرانیان خارح از کشور هست یعنی اگه تو تونسی یکی روپیدا کنی که بگه خونه اش تو تهرون پائین تر از ونک بود  . همون لاف در غربت که میگن . 

عکس ایرانی ها درفیس بوک

 

یک کار قشنگ و بر از واقعیت رو من در یک سایت ایرانی دیدم و کلی خندیدم بنطرم جالب بود یاد خودم افتادم که کلی بررسی میکردم برای عکس فیس بوک . آخرش هم با درنظر گرفتن همه جوانب یه عکس که زیاد هم دوستش نداشتم گذاشتم.شما جزو کدومیک هستید. کلآ جماعت با حالی هستیم نه ؟

اینم لینکش

http://www.kalam.tv/fa/video/61340/index.html

 

 http://vahidnikgoo.com/blog/archives/3989

شعر بهار از فریدون مشیری

خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

این آهنگ رو دوسال پیش  الکساندر ریباک دریک مسابقه خونده که بنظرم زیبا و بیادماندنیست. اگه دوست داشتید با این آدرس میتونید ببینید. متن شعر رو هم براتون نوشتم تا بیشتر لذت ببرید. 

http://www.youtube.com/watch?v=uiH4BFTELME

Years ago, when I was younger
I kinda liked, a girl I knew
She was mine, and we were sweethearts
That was then, but then it’s true

I'm in love, with a fairytale
Even though it hurts
Coz I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

Everyday, we started fighting
Every night, we fell in love
No one else, could make me sadder
But no one else, could lift me high above

I don't know, what I was doing
When suddenly, we fell apart
Nowadays, I cannot find her
But when I do, we'll get a brand new start

I'm in love, with a fairytale
Even though it hurts
Coz I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

She's a fairytale, yeah
Even though it hurts
Coz I don't care if I lose my mind
I'm already cursed

 

 

جاودی کلام

حیفم اومد این ویدیوی قشنگ رو نبینید.

http://www.youtube.com/watch?v=Hzgzim5m7oU

امروز ازخواب که بیدارشدم دیدم خبری از آفتاب عالم گیر نیست و دوباره این ابرای دوست داشتنی جلو خورشید خانومو گرفتن . ولی از رو نرفتم  فکر کردم شاید همین رو هم از دست بدم و از فردا هوا بارونی بشه . بعد از صبحونه به بهانه خرید با دخترم رفتیم بیرون . از قضا شانس آوردیم و چند تا چیز مناسب هم خریدیم . قرار بود بعد از خرید کمی کنارساحل قدم بزنیم و امتحان کنیم از خونه تا کنار  رودخونه چند دقیقه راهه . امسال تعطیلات تصمیم گرفتم که جاهای ندیده رو برم و همش منتظر این نباشم که کسی مهمون بیاد و من بخاطر اون هم که شده شهر خودمونو که سالهاست توش زندگی میکنیم درست و حسابی ببینم. راستش بعضی وقتا که مسافر میاد و از جاهای دیدنی می پرسه خجالت میکشم بگم که خودم هم درست و حسابی تا حالا شهر رو نگشتم. الان چند ماهی میشه که این خونه جدید اسباب کشی کردیم ولی هنوز هم برام غریبه هست احساس میکنم به اینجا تعلق ندارم و موقتی هست . هرچند که کل زندگیمو موقتی می بینم. بیشتر ایرانیایی که اینجا هستند اینطور فکر میکنند. همشون از اینجا مونده و از اونجا آواره هستند.

بهرحال بعلت خرید بیش از حد مجاز (بار سنگین ) موفق نشدیم که قدمی بزنیم. تا فردا چه پیش آید. 

مثل کسی که یه دفعه وارد یه خونه ای میشه که نا آشناست .به درودیواراش نگاه میکنه هنوز خیلی کار داره تا روبراه بشه . ولی از پنجره که به بیرون نگاه میکنه امیدوار میشه . با خودش میگه حتما شروع جدید باید خوب باشه. به فکر دوستای جدیدی که در انتظارش بود . با کلی امید دست به کار میشه.

یه هفته مرخصی داره این میتونه شروع خوبی باشه .بهتر از افکار استرس زاست که معمولا این موقع ها به سراغش میاد. کل هفته که باید سگ دو بزنه . با هر تیپی هما هنگ بشه . آخر هفته هم که تا چشم به هم میزنی تموم میشه . اگه تازه برسه که کارهای عقب مونده رو انجام بده.

روز اول

سلامی بهاری بر خوانندگان گرامی

بالاخره کاری را که همیشه دوست داشتم بانجام برسانم شروع میکنم امیدوارم که بتوانم دوست خوبی برای خوانندگان وب سایت باشم.