امروز ازخواب که بیدارشدم دیدم خبری از آفتاب عالم گیر نیست و دوباره این ابرای دوست داشتنی جلو خورشید خانومو گرفتن . ولی از رو نرفتم فکر کردم شاید همین رو هم از دست بدم و از فردا هوا بارونی بشه . بعد از صبحونه به بهانه خرید با دخترم رفتیم بیرون . از قضا شانس آوردیم و چند تا چیز مناسب هم خریدیم . قرار بود بعد از خرید کمی کنارساحل قدم بزنیم و امتحان کنیم از خونه تا کنار رودخونه چند دقیقه راهه . امسال تعطیلات تصمیم گرفتم که جاهای ندیده رو برم و همش منتظر این نباشم که کسی مهمون بیاد و من بخاطر اون هم که شده شهر خودمونو که سالهاست توش زندگی میکنیم درست و حسابی ببینم. راستش بعضی وقتا که مسافر میاد و از جاهای دیدنی می پرسه خجالت میکشم بگم که خودم هم درست و حسابی تا حالا شهر رو نگشتم. الان چند ماهی میشه که این خونه جدید اسباب کشی کردیم ولی هنوز هم برام غریبه هست احساس میکنم به اینجا تعلق ندارم و موقتی هست . هرچند که کل زندگیمو موقتی می بینم. بیشتر ایرانیایی که اینجا هستند اینطور فکر میکنند. همشون از اینجا مونده و از اونجا آواره هستند.
بهرحال بعلت خرید بیش از حد مجاز (بار سنگین ) موفق نشدیم که قدمی بزنیم. تا فردا چه پیش آید.
+ نوشته شده در Wed 27 Apr 2011 ساعت 23 توسط فیونا
|
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد