مثل کسی که یه دفعه وارد یه خونه ای میشه که نا آشناست .به درودیواراش نگاه میکنه هنوز خیلی کار داره تا روبراه بشه . ولی از پنجره که به بیرون نگاه میکنه امیدوار میشه . با خودش میگه حتما شروع جدید باید خوب باشه. به فکر دوستای جدیدی که در انتظارش بود . با کلی امید دست به کار میشه.
یه هفته مرخصی داره این میتونه شروع خوبی باشه .بهتر از افکار استرس زاست که معمولا این موقع ها به سراغش میاد. کل هفته که باید سگ دو بزنه . با هر تیپی هما هنگ بشه . آخر هفته هم که تا چشم به هم میزنی تموم میشه . اگه تازه برسه که کارهای عقب مونده رو انجام بده.
+ نوشته شده در Wed 27 Apr 2011 ساعت 0 توسط فیونا
|
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد