آخر خوشی!!
تموم شد. آره تموم. سه هفته مرخصی که یکسال تموم منتظرش بودی به سرعت برق وباد تموم شد. از دو روز پیش دلم گرفته .یعنی حداقل 6 ماهه دیگه باید چشم انتظار یه استراحت کوچیک باشم. زندگی من یکی که یا به انتظار میگذره یابه حسرت. کلی رویا دیده بودم برای این تعطیلی و یکی یکیشون برباد رفت. یا دوستم رفت به سفر بلند مدت و یا دختری هر روز با دوستاش برنامه استخرو گریل و غیره گذاشت و منم که تنهایی دوست ندارم برنامه بذارم و روی مبل دراز کشیدم و تی وی تماشا کردم یا تو اینترنت گشتم و گشتم و هیچی هم پیدا نکردم. الان هم دو روزه که دوباره هوا بارونی شده . انگار شهر ماتم گرفته. البته خوبی بارون اینه که لااقل یه بهونه داری برای تنبلی . امروز قرار بود(از همون قرارا .!!!) برم یه خرید کلی برای یه هفته که میدونم از الان کلی ساعات کاریم رو پر کردند به تلافی سه هفته مرخصیم. یعنی باید بجای دو نفر کارکنم چون بقیه این سه هفته بار منو هم بدوش کشیدن . برام جالبه که وقتی من مرخصی میرم 4 نفر باید جورم رو بکشن ولی وقتی 4نفر بقیه به مرخصی میرن من یه تنه باید جورشون رو بکشم یعنی دقیقا کارم دوبرابر میشه. اینم از عدالت جهان اولی هاست برای ما جهان سومی ها. یعنی هیچکی رو بی زبون تر از ما پیدا نمیکنن که رو سرش.... ولش کن اعصابتو این ساعتهای آخر بهم نریز!!
میخوام یه برنامه!!! مرتب بذارم که لابلای کارکردن یه فرصتی هم به خودم بدم که آرامشش رو حفظ کنه .هفته ای یه بار با دوستام قرار بیرون از خونه بذارم . تو خونه اصلا حالشو ندارم . خیلی تنبل شدم از بس که مهمون خونه آدم نمیاد یه جورایی یادم رفته پذیرایی کردن رو. تا یکی زنگ میزنه و دعوتش میکنم عزا میگیرم که حالا چی تدارک ببینم بعدش هم به خودم بدوبیراه میگم که حالا تو این هیرو ویری بیکار بودی هی اصرار کردی که مهمون بیاد. برا همین که آرامشم از بین نره میخوام قرارهامو بیرون از خونه بذارم. اگه بشه یه روز در هفته ورزشگاه برم. کاش یکی مراقب بود که فعلا همین دوتارو اجرا کنم.
برم سراغ آشپزخونه که باید واسه دوروز غذا آماده کنم و همون مشکل اصلی که اسم نهارو شام رو دارم.
بعدا بقیه اش رو مینویسم.
+ نوشته شده در Sun 29 Jul 2012 ساعت 10 توسط فیونا
|
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد