گرانی یا ارزانی



چه کسی میگوید گرانی شده است؟!..
دل ربودن ارزان
دل شکستن ارزان
دوستیها ارزان
دشمنی ها ارزان
چه شرفها ارزان
آبرو قیمت تکه ی نان
ارزش عشق چقدر کم شده است!
وچه تخفیف بزرگی خورده قیمت هر انسان!

پز میدهیم.

روزی چهار مرد و یک زن کاتولیک در  باری ، مشغول نوشیدن قهوه بودند. 

 یکی از مردها گفت : من پسری دارم که کشیش است. هرجا که میرود مردم او را "پدر" خطاب میکنند. 

مرد دوم گفت : من هم پسری دارم که اسقف است و وقتی جایی میرود مردم به او میگویند " سرورم"! 

مرد سوم گفت " پسر من کاردینال است و وقتی وارد جایی میشود مردم او را "عالیجناب" صدا میکنند. 

مرد چهارم گفت : پسر من پاپ است و وقتی جایی میرود او را "قدیس بزرگ" خطاب میکنند! 

زن حاضر در جمع نگاهی به مردان کرد و گفت : من یک دختر دارم. 178 سانت قدش است ، بسیار خوش هیکل ، دور کمرش 61، دور باسنش 92 سانت ، با موهای بلوند و چشمهای روشن . 

 وقتی وارد جایی میشود همه میگویند : " خدای من !"

البته این یه شوخی بود. چیزی که باعث شد اینو بنویسم رفتار یه دوست تازه ایرانیه که سه چهارسالیه که اینجا اومده . اونقدر حس پز دادن براش چاذبه داره که باوجودی که تلویحا بهش یادآور شدم که فرهنگ غلط پزدادن ما ایرانیها اینجا طرفدار نداره و دیگران آدم رو به چشم یه ابله نگاه میکنند ولی دست برنمیداره.یه جورایی جزوی از شخصیتش شده . 

این شعر رو هم به حساب زنگ تفریح بذارید.!!!!!



پیش هر کس، هر کجا پز می دهیم

جمعمان هر وقت کامل می شود

یا که می لافیم؛ یا پز می دهیم

کار ما اصلا همین پز دادن است

خوب و خوشحالیم تا پز می دهیم

واقعا خیلی سبک تر می شویم

چون که ریلکس و رها پز می دهیم

هیچ فرقی هم ندارد جای آن

در عروسی یا عزا پز می دهیم

چهره هامان ناز و خوشگل می شود

بس که با ناز و ادا پز می دهیم

یک نفس در خواستگاری هایمان

از سر صدق و صفا پز می دهیم

با نماز و روزه و اعمال هم

دور از چشم خدا پز می دهیم

با قیافه، لنز، مو، گوشی، لباس

روسری، عینک، طلا پز می دهیم

با عمو ها، عمه ها، هر کس که شد

دوست، فامیل، آشنا پز می دهیم

خال کوبی می کنیم ابروی خود

تازه آن هم تا به تا پز می دهیم

می خریم از بوفه ی دانشکده

کیک با کوکا کولا پز می دهیم

کاش این پزها کمی معقول بود

گاه خیلی نابجا پز می دهیم

خانعمومان برج دارد در ونک

ما ته یک روستا پز می دهیم

عمه ی داماد ما هر وقت که

می رود اسپانیا پز می دهیم

خاله رعنا رفته ویلای شمال

بعد ما در این هوا، پز می دهیم

سوپر استار است دختر عمه مان

او خودش نه بلکه ما پز می دهیم

در اتاق سی سی یو، زیر سرم

یا که در حال کما پز می دهیم

در خیابان، با لباس و کیف و کفش

با مگان و زانتیا پز می دهیم

این درست، اما نمی دانم به چی

توی استخر و سونا پز می دهیم

توی مهمانی که غوغا می کنیم

چون که با هم همصدا پز می دهیم

دائماً با امتیاز این و آن

مد شده این روزها پز می دهیم

تنها

تا بوده همین بوده !

همیشه دلتنگ اونی هستیم که نیست و حوصله کسی رو نداریم که هست!

بعد شکایت میکنیم از تنهایی هامون......



Allein Allein

روز والنتین از صبح تا ظهر مشغول کار بودم .اولین شاخه گل رو از یه مراجعه کننده گرفتم . نه فکر بد نکنید . یه خانم خیلی شیک وپیکی بود که موقع خرید از فروشگاه ( اینجا بعضی از فروشگاهها روز والنتین شاخه گل یا شکلات بشکل قلب به مشتریها هدیه میدن) بهش داده بودند و اونم که دستاش پر از خرید بود با محبتی وافر اونو به من هدیه داد.بهترین هدیه این روز چیزی بود که سه سال منتظرش بودم ودیگه داشتم ناامید میشدم که درست شد. وقتی به دوستام گفتم یه خبر خوش دارم به همه چیز فکرکردن غیر از موضوع اصلی. برای من روز بسیار خوبی بودو حسابی جشن گرفتم . گل شب بو رو هنوز منتظرم.

Image and video hosting by TinyPic

بیاد فروغ فرخزاد

یادش گرامی باد. شاعری که پیش تر از زمان خود می اندیشید و کسی درکش  نمی کرد. از این رو دوستش می دارم بقول خانم حجازی  چرا که بی نقاب بودن یعنی عریانی و ما هیچگاه چون او توان عریان زیستن نداشته ایم. ما پوشیده ایم .حجاب اندر حجاب اندر حجابیم. ا

فروغ

از دوست داشتن

امشب از آسمان ديده تو 
روي شعرم ستاره ميبارد 
در سكوت سپيد كاغذها 
پنجه هايم جرقه ميكارد 
شعر ديوانه تب آلودم 
شرمگين از شيار خواهشها 
پيكرش را دوباره مي سوزد 
عطش جاودان آتشها 
آري آغاز دوست داشتن است 
گرچه پايان راه ناپيداست 
من به پايان دگر نينديشم 
كه همين دوست داشتن زيباست 
از سياهي چرا حذر كردن 
شب پر از قطره هاي الماس است 
آنچه از شب به جاي مي ماند 
عطر سكر آور گل ياس است 
آه بگذار گم شوم در تو 
كس نيابد ز من نشانه من 
روح سوزان آه مرطوب من 
بوزد بر تن ترانه من 
آه بگذار زين دريچه باز 
خفته در پرنيان رويا ها 
با پر روشني سفر گيرم 
بگذرم از حصار دنياها 
داني از زندگي چه ميخواهم 
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو 
زندگي گر هزار باره بود 
بار ديگر تو بار ديگر تو 
آنچه در من نهفته درياييست 
كي توان نهفتنم باشد 
با تو زين سهمگين طوفاني 
كاش ياراي گفتنم باشد 
بس كه لبريزم از تو مي خواهم 
بدوم در ميان صحراها 
سر بكوبم به سنگ كوهستان 
تن بكوبم به موج دريا ها 
بس كه لبريزم از تو مي خواهم 
چون غباري ز خود فرو ريزم 
زير پاي تو سر نهم آرام 
به سبك سايه تو آويزم 
آري آغاز دوست داشتن است 
گرچه پايان راه نا پيداست 
من به پايان دگر نينديشم 
كه همين دوست داشتن زيباست

روز والنتین

اگه گفتین برای والنتین چی دوست دارم کادو بگیرم . یک گلدون شب بو. 

داشتم تو اینترنت میگشتم ببینم به آلمانی چی میشه شاید اگه کسی بهم کادو نداد خودم  واسه خودم هدیه بدم . اعتماد بنفس رو می بینید!!!!

در ضمن این گل سنبل  تازه تو اتاقم گل داده و عطرش همه جا رو گرفته. حیف که نمیشه از طریق اینترنت براتون بفرستم.


Image and video hosting by TinyPic


دنیای این روزای من

بعضی وقتها سرگرمی آدم میتونه حتی یه همستر باشه. قرار بود دلخوشی روزهای تنهایی دخترم باشه ولی مثل اینکه برای من هم بد نبود هر روز صبح که از خواب پا میشم این همسی (اسم این دختر کوچولوست) مشغول چرخ بازیه. تا صدای پا رو میشنوه از فقس اش آویزون میشه که یه چیز خوشمزه که البته این چیزا معمولا مضر هم هستند از دستم بگیره . گاهی اوقات اونقدر وقتم رو میگیره که یادم  میره ساعتو نگاه کنم و کمی هم دیرم میشه . بقول دکترا  داشتن حیوانات خانگی  ضد افسردگی است . برای همین در دنای غرب که معمولا افراد تنها زندگی میکنند داشتن سگ و گربه مرسومه . منم بدم نمیاد یه سگ و گربه تو خونه داشته باشم ولی چون معمولا تا عصر دیر وقت تو خونه نیستم مشکل دارم. ولی دخترم کم کم داره متقاعدم میکنه یه گربه کوچولو رو هم جزو افراد خانواده بکنیم.میخوام چند روزی امتحانش کنم . هنوز قولش رو ندادم ولی میدونم اگه یه روز تو خونه باشه دیگه عاشقش میشم و نمیتونم دل بکنم.

این عکسا رو دخترم گرفته یه کم واضح نیست.هشت ماهه که عضو خانواده کوچیک ما شده.


دنیای این روزای من

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

در حسرت فردای تو تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو فردا تصور می کنم

هم سنگ این روزای من حتی شبم تاریک نیست

اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن می کنم

آینده ی این خونه رو با شمع روشن می کنم

دنیای این روزای من همقد تن پوشم شده

انقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهاییم شده

تنها مدارا می کنیم دنیا عجب جایی شده

**********************

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic


Image and video hosting by TinyPic

روز برفی

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!

بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.

پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!

همه آلوده‌گی‌ست این ایام.

امروز ازصبح داره برف میاد. همه جا سپیده . اولین رد پا  روبرفهای جلو خونه مال من بود. دلم نمیومد پا رو برفها بذارم . مثل بچه ها ذوقزده شده بودم واسه خودم برنامه برف بازی رو واسه عصری گذاشتم.

 اینم واسه سرحال اومدن شما.

امروز هوا خیلی سرد بود. رفتم چسبیدم به شوفاژ. یکی از همکارام اومده میگه  شوفاژ روشنه؟ میگم > پ ن پ خاموشه دارم خودم رو بهش می مالم تا گرم بشه یه وقت خدای نکرده شما سرما نخورید!!!


اهلی کردن قانونی دارد.

شهریار کوچولو گفت: 

- باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.

روباه گفت: 
-آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در بیاورد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!

شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟

روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی. 

فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.

روباه گفت: 
-کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم قند آب می‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بیش‌تر احساس شادی و خوشبختی می‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا می‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را می‌فهمم! اما اگر تو وقت و بی‌وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش قاعده‌ای دارد.

به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.

لحظه‌ی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: 

روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: 
- نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.

- ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: 
-به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.

روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی... 

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: 
-من مسئول گُلمَم. 

هر روز وشب من وتو

سرگرم کار خویشیم

فردا که می رسد باز

تکرار روز پیشیم!