صبح ها چون همیشه سر ساعت مشخصی سرکار میرم یه سری افرادی رو تو مترو همیشه می بینم یعنی حتی واگن ها هم مشخصه یه سری سر مترو سوار میشن یه سری واگن آخری .الان که هوا سرد شده بیدار شدن سر صبح زود خیلی کار شاقیه مخصوصا این هفته که تمام روز شهر رو مه گرفته بعضی صبح ها حتی نمیتونی سه متر جلوتر رو ببینی. هم قشنگه هم خیلی سخته که تو این هوا از رختخواب گرم بیرون بیای. تقریبا بیشتر روزا با خودم حرف میزنم که چندوقت دیگه این کار سرصبح رو استعفا میدم و میتونم  ساعت 9صبح از خونه بیرون برم. ولی یه خانم و آقای مسنی هستن حدودا 80 و75 ساله که همیشه سر این ساعت با من سوار مترو میشن مدتها به این فکر میکردم که چرا اینا اینقدر صبح زود از خونه بیرون میان احتمال کار کردن که منتفی هست چون حتما بازنشسته هستند ولی اونا نمیدونن که هر روز صبح به من انرژی مثبت میدن از فکرای خودم  شرمنده میشم که چه زود  احساس ناتوانی به سراغم اومده. یعنی همه این مسافرا که میشناسمشون یه جورایی با نگاه باهم حرف میزنیم حتی اون آقای بیخانمانی که احتمالا از صبح اولین حرکت قطار بخاطر سرما سوار میشه و خروپف میکنه تا اون آقای کراواتی که همیشه یه لیوان قهوه تو دستش داره  روزنامه میخونه.