روز اول مهر یه جورایی دلتنگم . دلتنگم برای اون روزا که با چه شور وشوقی وسایل رفتن به مدرسه رو آماده میکردم و به خودم قول میدادم که از همین اول سال درسارو به روز بخونم که سر امتحانات روهم تلنبار نشه. 

یادش بخیر اون روپوشهای اتوکرده کتابهای نو  دفتر فرنو .مخصوصا که برا تولدم که میشد کادوهام بیشتر نوشت افزار بود. از شوق رفتن مدرسه شب خوابم نمیبرد. از اینکه سرکلاس پیش کی بشینم با کی دوست بشم . آیا شاگرد جدید هم داریم مخصوصا دوسه باری که مدرسمو عوض کردم این هیجانات بیشتر بود. از اون روزا فقط دوتا از دوستان مدرسه ایم رو هنوز باهاشون درتماسم . هیچکدوم از دوستان بعدی به خلوص اون دوستان نبودند. یه جورایی فرق دارند. شاید هم چون قدیمیتر هستند محبوبترند.