سفر به پراگ 1
این عکس رو از نمای اولیه شهر بعد از ورود از روی پل رود Moldau گرفتم. ساختمانهای همردیف در کنار رود چشم انداز قشنگی داره.


بعد از ورود به شهر و گردش کوتاه بایستی برای تبدیل پول به صرافی میرفتیم

به طور اتفاقی صرافی در محلی بود که سینما LUCERNA قرار داشت و روبروی سینما با مجسمه آویزان سنت وینسیسلاس سوار بر اسب مرده روبرو میشدی. من که دقایقی بهش نگاه کردم تا بفهمم منظور مجسمه ساز از این وارونه جلوه دادن چی بوده!!!

شهر پر بود از بناهای زیبا

کلیسای زیبا و قدیمی Vitus که تکمیل آن قرنها طول کشیده و علت دورنگ بودنش بخاطر تکمیلش در زمانهای مختلف با معماری جدید است.






پل چارلز . اینجا غیر از دیدن زیباییهای اطرافت میتونی دمی رو نیمکت ها استراحت کنی و مردم رو تماشا کنی از عروس وداماد گرفته تا نقاشهای دوره گرد و موزیک و رقص میتونی از صدای رود و نوای پرندگان خود رو در گوشه ای از بهشت وعده داده شده حس کنی.

من الان همینجا پشت این میله ها چشمام رو بسته بودم تا صدای پرنده ها روبشنوم که مرغک من بیدارم کرد که هوس بستنی کرده!!!

این آقای خوش برو رو هم واسه محض خدا نیست که این جغد زیبا رو بدست گرفته اگه بخوای تو هم مثل اون ژست بگیری و عکس بندازی باید یه 100 کرون بدی وگرنه فقط میتونی اطلاعاتی که درمورد این پرنده میخوای ازش بپرسی.

شهر پراگ بری ولی تئاتر نری اصلا امکان نداره مجبور شدم واسه بچه ها هم که شده این تئاتر سایه ها رو برم...

دیدید که این اعتقادات تو همه شهرها هست. اینم نمونه اش.

اینم کنار در ورودی یه Local آویزون شده بود که به نظرم چون قدیمی و بامزه بود عکسشو گرفتم.

تموم مسیری که میرفتیم منو یاد ماسوله انداخته بود که راههای پیچ درپیچ رو رو به پایین میرفتیم و درتمام مسیر مغازه های کوچیک صنایع دستی و غذاخوری های مختلف از کشورهای متفاوت بود.

شهر قدیمی اما زیبا.

هر جا که گرسنه یا تشنه میشدی جایی برای نشستن و استراحت وجود داشت.

تصاویر روی دیوارها

اونقدر این زیباییها تکرار میشد و تموم نشدنی بود که خسته میشدی از عکاسی.

قشنگه نه؟

ساعت نجومی پراگ (Aposteluhr)

استندیس کافکا در شهر پراگ در هر گوشه وکنار شهر اثری از کافکا و نگاه غمگین او را میبینی وچه افسوس که او میگفت که شهر پراگ را باید از هر دو سو به آتش کشید .که دوستش نداشت. بعدها فهمید که او درهیچ کجا احساس خوشبختی نمیکند. افسوس....
مجسمه ای بیادفرانس کافکا دریک چهارراه که درمقابل خانه پدریش درمنطقه ای که قبلا محله یهودی نشین پراگ بود نصب شده.
برای چک ها اما کافکا هم چنان یک غریبه باقی مانده است.

حالا که سخن از کافکا شد گوشه ای از نوشته های اورا برایتان مینویسم.
.. ما مثل کودکانی گمشده در جنگل هستیم. زمانی که تو دربرابر من ایستاده ای و به من مینگری چگونه میتوانی رنجهای مرا و من, دردهای تورا بدانم و هنگامی که من, دربرابر تو ,بر زمین بیافتم وبا فغان از رنجهایم بگویم, انگاه چه چیز بیش از این خواهی دانست که کسی برایت تعریف کند که جهنم سوزان و هولناک است؟ بهمین خاطر هم باید ما انسانها دربرخورد بایکدیگر چنان با احترام, چنان با تامل و چنان عاشقانه باشیم که گویی درآستانه جهنم قرار گرفته ایم...
ای داد بیداد از حس شادی دور شدید ببخشید مرا....
بریم به دیدن شهر زیبای پراگ...
این دیوار رو هم اختصاص داده بودن واسه نظرخواهی.
قبل از اینکه بمیرم میخواهم......
چی میخواهی؟ برام بنویس.....

برای دیدن قسمتی دیگر از زیبایی شهر با این وسیله با تهیه بلیط که اتاقکی مثل آسانسور بود به بالاترین قسمت شهر میروی.


و به باغ گل رز و شهر آینه ها و .... میرویم که بعلت تمام شدن شارژ دوربین مجبور بودیم صرفه جویی کنیم و عکس واسه وب ندارم متاسفانه.
این اقایی رو هم که می بینید قصد خودکشی نداره بلکه مجسمه ای مردی در حال افتادن روی سنگفرش خیایان است که هنرمند اهل چک به نام دیوید کرنی ساخته که زندگی زیگموند فروید روانشناس اتریشی است که با یک دست از ساختمانی بلند آویزان است . که نشانگر شرایط انسانهاست درتقابل با نیازهایشان که آگاهانه تصمیم به ادامه زندگی میگیرند یا به آن خاتمه میدهند ...

ادامه دارد....
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد