دلم تنگه وقتی دور میشم ازت. از اینکه هر یه ساعت یه بار نمیپرسی چی داریم بخوریم؟ از اینکه هرچی میزارم دوست داشتی یه چیز دیگه پخته باشم. با اینکه اولش ازت میپرسم چی بزارم و تو مثل همیشه میگی هرچی خودت دلت میخواد ولی بازم اگه یه چیز دیگه بود بیشتر دوست داشتی. چقدر دلم واسه مادرم میسوزه که سالهاست از دخترش دور شده ومن چه بیرحمانه ازش میخواستم که دلگیر نباشه من حالم خوبه پس باید خوشحال باشه. این چه خوشحالیه که با اشک گوشه چشم همراهه. 

چقدر دلم واسه خونه ته کوچه بن بست تنگه. واسه اون سرزدنهای همسایه های کنجکاو  که هر یه ساعت یه بار مادرم رو به حرف میگرفتن و منو که بعد از سالها رفته بودم که ببینمش از دیدنش محروم میکردن و اونم سروته حرفا روهم میاورد که بیشتراز من در مورد کارهایی که کردم بپرسه.حالا میفهمم چرا پریشان حال میشد وقتی میخواستم واسه دیدن فامیل و دوستان برم . نمیدونستم چی تو دلشه فقط با دلخوری بازم میگفت این دیگه کیه زنگ زده ولش کن بگو حوصله نداری بری....

چقدر دلم برای همتون تنگه.....