ساعت 4 بعدازظهره . دارم از سرکار برمیگردم یه نگاه به موبایلم میکنم تا یه وقت کسی تماس نگرفنه باشه. شماره دخترم رو میبینم . تعجب میکنم که چه زود به خونه اومده . باهاش تماس میگیرم صدای بغض گرفته اش رو که داره تند تند واسم از همسترش میگه می شنوم ولی منظورش رو متوجه نمیشم. بهش میگم صبر کن, نیم ساعت دیگه خونه برسم ببینم چی میگی!! تا میرسم هی در مورد تحقیقش از اینترنت در مورد همسترش که دوسه روزیه تحرکش کم شده و میلی به غذا نداره توضیح میده که این یعنی علائم سرماخوردگی و عفونت ریه. بهش میگم خوب چیکار کنیم ؟ بذار منم یه نگاهی تو نت بکنم .پاشو تو یه کفش کرده که نه زودباش بریم دکتر. حالا هی اشکه که از چشاش میریزه حتی فرصت بهم نمیده که نهارمو بخورم.  شال وکلاه میکنیم به آدرس نزدیکترین دکتر میریم . میخوام بهش بگم که یه دکتر دیگه رو انتخاب کنه که مناسبتر باشه جرات نمیکنم که نکنه محکوم بشم به قصاوت قلب!!! دکترش در بهترین نقطه شهره و بالطبع تموم سگ و گربه هایی هم که پیش این دکتره میرن از اونایی هستن که هرماه پیش آرایشگر میرن و استخر مخصوص سگ و گربه ها دارن. از روی ناچاری تسلیم میشم. وقتی میرسیم منشیه میپرسه ترمین داریم یانه؟ بهش توضیح میدیم که نمیدونستم باید وقت بگیریم . اونم حاضر میشه وسط وقت دیگر حیوانات خانگی به ما هم یه نگاهی بندازه!!! یه برگه میده که پرش کنیم تاریخ تولد حیوان  اسمش  و..... میدم دست دخترم بهش میگم تو صاحبش هستی پرش کن!! حالا این مدت منشی نگاهش به منه و شاید هم تعجب کرده که کسی همستر به این کوچولویی رو پیش دکتر بیاره . تموم مراجعه کننده ها یا سگن یا گربه. ازش میپرسم که هرچند وقت یکبار کسی یه همستر پیش دکتر میاره ؟ با خنده میگه تا حالا ندیده ولی چند باری مریض همستری داشتن. خوشبختانه زیاد طول نمیکشه که نوبت بهمون برسه . تو این زمان به خودم فکر میکنم که بخاطر نداشتن وقت , معالجات دیسک کمرم رو نصفه کاره ولش کردم و حدود ده روزه که آزمایش خون کلی دادم ویادم میره از منشی دکتر نتیجه رو بگیرم . هروقت میام خونه یه سره میرم آشپزخونه به جمع وجور کردن و تهیه ناهار فردا وشام. تا بخودم میجنبم ساعت 7 بعدازظهره و مطب دکتر تعطیل شده. به خودم میگم کاش منم یه همستر بودم کسی دلش برام میسوخت لااقل جواب آزمایشام رو میرفت بگیره. در این رویاها بودم که منشیه صدا میکنه که بریم پیش خانم دکتر. دکترخیلی خوش برخوردیه و بااحترام درقفس همستر و باز میکنه اسمش رو میپرسه و به پرونده اش نگاه میکنه میگه اوه !!! تقریبا 120 سالشه . خیلی خوب ازش مراقبت کردی . به منشی اش میگه نگاه کن از صورتش معلومه که پیره!!! منم با تعجب جلو میرم یه بار دیگه به قیافه اش نگاه میکنم ولی چیزی متوجه نمیشم. به دخترم میگه خوب عادیه که تحرکش کم بشه و غذا نخوره. دخترم اصرار داره که نه !! تا سه روز پیش خیلی هم تحرک داشت . اینو راست میگه !! اونقدر تقلا میکرد که من سرگیجه میگرفتم ولی دکتر بازم حرف خودش رو میزنه و میگه شاید یه سرماخوردگی هم داشته باشه واسش تو تا قطره میدم تو غذاش بریزین. خیال دخترم راحت شده ولی غم تو چهره اش موج میزنه که همسترش الان 120 سالشه و شاید این روزای پیریش باشه. منم دیگه احساس نمیکنم که مادر فولاد زره هستم که قصد جان این کوجولوی نازنین رو کردم!!! . مثل این میمونه که بری پیش کشیش برای آمرزیده شدن گناهانت.!! وقت دادن ویزیت دکتر چشمم میافته به دخترم که حالا از های وهوی افتاده و سعی میکنه نگاهش رو ازم بدزده . بله 25 یورو واسه اینکه بفهمیم این کوچولو دیگه پیرشده فکر میکنم کافی بوده باشه. از یه طرفم دلم واسش میسوزه که چه زود پیرشده.