جایی که کار میکنم مثل یه پنجره میمونه به دنیای خوشبختی. مثل همون پنجره ای که فروغ میگوید (ای ساکنان سرزمین ساده خوشبختی ،ای همدمان پنجره های گشوده بر باران). بیشتر آدمایی که از اونجا گذر میکنند از قشر بسیار مرفه جامعه هستند. روزایی که کار ندارم بیرون رو تماشا میکنم و شاهد خریدهای آنچنانی این تی تیش مامانیا با ماشین های آنجنانی هستم. تازگیها به این نتیجه رسیدم در یک جامعه آزاد . رفاه میتونه آرامش و خوش خلقی به همراهش بیاره و کلی از این درگیریهایی که به زندگی چهره نامطلوب میده از بین ببره. اشتباه نکنید منظورم این نیست که پول و رفاه خوشبختی میاره ولی به نظر من یکی از عواملی میتونه باشه که کمک به خوشبختی میکنه . من این آرامشی رو که در چهره اینها موقع گشت و گذار می بینم اصلا درچهره افراد دوروبر خودم نمی بینم.
+ نوشته شده در Tue 14 Jun 2011 ساعت 22 توسط فیونا
|
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد