یه گپ دوستانه. از دوران جوانی .یاد روزگاران خوش که قدرش رو نمیدانستیم و فکر میکردیم هرچی خوشی است باید در آینده باشه و همیشه درانتظار آن روزها. بعضی خاطرات تلخ یا سوتی هایی که اونموقع کلی بهش فکر کردیم و حالا به شوخی و خنده تعریفش رو میکنیم. هیچی بهتر از خاطرات مشترک حال آدمو جا نمیاره. دختری با دوستش که زیاد هم زبون همو نمیفهمن داره صحبت میکنه . این میون مادرا دخالتشون درحد آشنا کردنشون باهمه. دختری از مادربزرگش تعریف میکنه که چند بار بیشتر باهاش خاطره نداره از دختردایی اش تعریف میکنه . از دوستش میپرسه مادربزرگ تو هم مهربونه؟ یه نگاهی هاج و واج میکنه مادر دراین میون دخالت میکنه میگه مادربزرگش عمرش رو داده به شما!!!

دختری هاج وواج میپرسه چرا به من؟ مگه خودش لازمش نداره؟ خنده ما عصبانیش میکنه. فکر میکنه بازم گند فارسی زده!!! شرمنده میشه که بازم هنوز چیزایی هست که نشنیده و باید یاد بگیره. روز بعد که توضیح لازم رو بهش دادیم. میگه وای چقدر سخته این زبون. من فکر میکردم اگه شعر ها رو یاد بگیرم دیگه زبونم پرفکته!!!!