بارون میباره
یه هفته ای مسافرت بودم شهر لندن!!. جاتون خالی خیلی خوش گذشت. صبح تا شب تو خیابونا بودیم شب هم خسته و کوفته به هتل که میرسیدیم دست به دعا داشتیم که فردا آفتابی باشه. یه کم شانس آوردیم که صبحا هوا نیمه آفتابی بود ولی چشمتون روز بد نبینه بعد از ظهرها تا دلتون بخوا بارون بود وبارون. اگه میموندی تو هتل بعدش دلت میسوخت که چرا از وقتت استفاده نکردی و جاهای بیشتری و روندیدی . اگه هم زیر بارون میرفتی یه جورایی کفری میشدی. از همه بدتر این بود که اگه برمیگشتی یهو میدیدی یه ساعت بعدش دوباره خورشید خانم در آومد. ماشین هم که نداشتی که دوباره راه بیافتی بری گردش. بهرحال خیلی خوب بود و خاطره انگیز. حالا که برگشتیم من هنوز دو هفته از مرخصیم مونده . اینجا هم شده لندن وسط چله تابستون هر روز داره بارون میاد . بااینکه بارون رو دوست دارم ولی از یه طرف عادت به بیکاری ندارم یعنی همیشه مثل اینکه باید کارکنم وکار. از یه طرف چون هوا ابریه دچار یاس فلسفی!! شدم یه جورایی لختم و کسل . یعنی اینطور بگم دارم تعطیلاتی روکه یه سال تموم انتظارش رو میکشیدم هدرش میدم.

توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد