جشن مهرگان مبارک
روز اول مهر یه جورایی دلتنگم . دلتنگم برای اون روزا که با چه شور وشوقی وسایل رفتن به مدرسه رو آماده میکردم و به خودم قول میدادم که از همین اول سال درسارو به روز بخونم که سر امتحانات روهم تلنبار نشه.
یادش بخیر اون روپوشهای اتوکرده کتابهای نو دفتر فرنو .مخصوصا که برا تولدم که میشد کادوهام بیشتر نوشت افزار بود. از شوق رفتن مدرسه شب خوابم نمیبرد. از اینکه سرکلاس پیش کی بشینم با کی دوست بشم . آیا شاگرد جدید هم داریم مخصوصا دوسه باری که مدرسمو عوض کردم این هیجانات بیشتر بود. از اون روزا فقط دوتا از دوستان مدرسه ایم رو هنوز باهاشون درتماسم . هیچکدوم از دوستان بعدی به خلوص اون دوستان نبودند. یه جورایی فرق دارند. شاید هم چون قدیمیتر هستند محبوبترند.
ای جادههای گم شده در مه!
ای روزهای سخت ادامه!
از پشت لحظهها به در آیید!
این روزها که میگذرد،هر روز
در انتظار آمدنت هستم!
اما
با من بگو که آیا، من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
یه دردو دل ساده
وقتی که میخوان برن ایران از چند ماه قبلش کلی لباس و غیره میخرن که بگن ما اونجا وضعمون خوبه . شاید بتونن دل دوسه نفر رو حسابی جزغاله کنند. امان از شما که حرفهای اینا رو باور میکنید و کلی اعصابتون خورد میشه که چرا ما تو ایران هستیم و در بدبختی . بابا باور نکنید. نمیگم همه ولی بیشتر اینهایی که ادعا میکنن مهندسن کارگر شرکت هستند . طرف راننده تاکسیه میگه آزانس دارم و تو هموطن عزیزم هم تو ایران کلی اعصابت بهم میریزه که چرا تو از قافله عقبی. چی دارم میگم تو ایران که دیگه بدتر هم شده اونقدر چشم و هم چشمی زیاد شده که والله زبانم قاصره . بهتر هی چی نگم. ببخشید.
شما هم ببینید بد نیست.
http://www.youtube.com/watch?v=46GoOy_7MxY&feature=player_embedded
خیانت
دوست مراحم یا مزاحم
گاهی به خودم میگم باید یه جورایی دوستات رو تصفیه کنی یعنی اینایی که میرن رو اعصاب آدم رو کنار بذاری تا آرامشت به هم نخوره . ولی امان از بی کسی. به قول یه بنده خدایی که میگه امان از بیکسی که به گربه میگه خانم باجی!!!!!!!.
'Pencil,' however, is masculine: 'el lapiz.'
(THIS GETS BETTER!)The women's group, however, concluded that computers should be Masculine ('el computador'), because:
( ارسطو )
دوستان من برگشتم . مدتی میهمان عزیزی داشتم . فرصتی بود برای دوباره دیدن شهرمون و البته کشف جاهای دیدنی جدید.
گاهی آدما فکر میکنند خیلی فرصت دارند که خوش بگذرونند و عجله ای ندارند و همینطور سالهای عمرشون رو به امید اینکه وقتش که بشه میگذرونند و یهو متوجه میشن سالهاست که همون شهر خودشون رو هم درست نمیشناسن.
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد