چند روزیه که هوس سالاد شیرازی کردم . هرکی داره میخوره جای مارو هم خالی کنه.
از مصائب باران
چند روز پیش یک باران سیل آسایی اومد که کلی برا ما دردسر درست کرد. ساعت ۸ شب بود که همکارم زنگ زد که اگه فردا رفتی سرکار .نگران نشو . امروز بارون شدیدی اومد و تموم زیرزمین رو آب گرفته . روز بعد که رفتم دهانم باز مونده بود که چه طور یک بارون ده دفیقه ای میتونه اینطور خرابکاری کرده باشه . چشمتون روز بد نبینه اول از همه مجبور شدم که با کفشهای پاشنه بلند تموم روز سرکار باشم چون کفش کارم تو رخت کن در آب شناور بود بعد از دوسه ساعت همکارم اومد وشروع کرد به تمیز کاری . خسته که شد نوبت من بود به هرچی دست میزدی کلی آب بود که رو سر ولباست می ریخت. کلی از اجناسی که تو زیرزمین بود باید دور می ریختیم. همسایه های بغلی هم همه خانم های شیک وپیک مشغول جمع آوری و دور ریختن وسایل خیس شده بودند و باکلی کروکر خنده کار میکردند این باعث شده بود منم روحیه بگیرم و بدون غرولند کار کنم البته من دست تنها بودم .خدا رو شکر کردم که خونه ما تو آپارتمانه و ما هم طبقه چهارم هستیم وگرنه اینجا از این اتفاقات زیاد میافته . البته بلافاصله صاحب ملک دستگاه خشک کن هوا رو برامون فرستاد و دو روزه همه جا خشک شد ولی من دوسه روزه بعلت خیس شدن لباسام تو اون روز سرما خورده ام ولی چون هوا خوبه فکر نمیکنم زیاد طول بکشه. فردا فینگستنه و اینجا تعطیله. خیلی خوشحالم. سه روز تعطیلی ...عالیه.
آخه این چه دنیاییه؟
این مطلبو تو جایی دیدم بنطرم جالب اومد.دو روزه با دختره رفیق شدی، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگی میخوای چی کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچههامون که انتخاب کردم میاد یا نه!
· به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!
· اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!· یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: “کارشناس مسائل یمن”، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!· قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!· خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!· طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!!· واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!· هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!!
·میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!
·یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!· ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!
· جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!· سریال ستایش زنه به شوهرش میگه: باردارم! شوهره بجای اینکه بغلش کنه میره بیرون، رو به بقاله داد میزنه هووووراااا!!· رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!· سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!!· بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!· بغل دستیمون توی هواپیما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «یا ابالفضل»!!· خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!· رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز میکنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!· میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!!· یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقهش نوشته تولیدی برادران عباسپور!!· رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشباز کربلا میاد کلی مهمون داریم
تغییر باورها
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را در ساعت ١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: آاين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را مىديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: آتنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد. زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود.
زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد. مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد. دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند.
توی این شهر غریب، گاهی که دلم به اندازه تمام غروبها می گیرد