اعتماد

به کسی اعتماد کن که بتواند سه چیز تو را تشخیص دهد اندوه پنهان شده در لبخندت را،عشق نهان در عصبانیتت را و معنای حقیقی سکوتت را...


شب بر سر من جز غم ایام کسی نیست

می سوزم و می میرم و فریاد رسی نیست

فریاد رس همچو منی کیست در این شهر
فریاد رسی نیست کسی را کسی نیست

بیمارم و تب دارم و در سینه مجروح
چونان که فغان بر کشم از دل نفسی نیست

ان میوه جانبخش که دل در طلب اوست
زینتگر شاخیست که در دسترسی نیست

بیش است ز ما طالع ان مرغ گرفتار
کو را قفسی باشد و ما را قفسی نیست

راه زندگی

در زندگی انسان سه راه دارد:
راه اول از اندیشه می‌گذرد،این والاترین راه است.
راه دوم از تقلید می‌گذرد، این آسان‌ترین راه است.
و راه سوم از تجربه می‌گذرد، این تلخ‌ترین راه است.
كنفسیوس

من متاسفانه از راه سوم بیشتر استفاده کردم.

 

کاش میدانستم آنچه را امروز میدانم!!!!!

 
این رو ببینید . فکر میکنم خوشتان بیاد.
 
 
زندگي بايد کرد ،
گاه با يک گل سرخ ،
گاه با يک دل تنگ ،
گاه بايد روييد در پس اين باران،
گاه بايد خنديد بر غمي بي پايان!
 

شعر کودکانه

شعر كودكانه اي كه جهان را شگفت زده كرد

اين شعر كانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يك كودك آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره
This poem was nominated poem of 2005.
Written by an African kid, amazing thought :
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow, When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colore???


وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم... و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاكستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
نقل قول از سایت ایرانیان انگلیس

قرقره . لباس. زندگی

نمیدونم شما خیاطی میکنید یانه؟ اونایی که خیاطی کرده اند شاید بدونن من چی میگم. به پارچه قرمز گل گلی خریدی با نخ همرنگش .شروع میکنی به دوختن . ولی هر چی میکنی سر نخ رو نمیتونی پیدا کنی با ناخون و سر سوزن هم کاری پیش نمیبری جز اینکه نخ رو درهم برهم تر میکنی. میذاریش کنار و با یه نخ دیگه(مشکی) که همرنگ لباست نیست  دوختن رو ادامه میدی. ولی نمیشه به روکارش که میرسی دیگه نخ سیاه رو نمیتونی ازش استفاده کنی . باز سعی میکنی که سر نخ رو پیدا کنی باز نمیشه زیر لبی ناسزا میگی و صبر میکنی که فرصتی پیش بیاد تا یه قرقره تازه بخری و طبق معمول همه چی میخری غیر از قرقره نخ. اونقدر یادت میره که دیگه رنگ مد سال عوض شده و تازه خودت هم دیگه علاقه ای به تموم کردن لباست نداری . یعنی اون شورو شوق اولیه رو نداری.

حالا مشکل کجاست ؟

۱. اشتباه ازسازنده نخ قرقره بوده؟

۲.مشکل حواس پرتی تو بوده که یادت میرفته یه قرقره دیگه بخری؟

۳. شاید مشکل مد ساله که هی عوض میشه.

۴.اصلا واسه چی دیگه شور وشوق نداری مگه کشتیات غرق شدند؟

این درست مثل زندگی من میمونه. نمیدونم موقع انتخابم از اول  اطلاعات درست بهم نداده بودند. من بی توجه بودم . شایددیگران درمورد زندگیشون اطلاعات غلط میدن که خوشبختندو من در جهل مرکب هستم و بیخودی احساس بدبختی میکنم . یا اصلا چه مرگمه که دیگه حوصله هیچ چی رو ندارم .  

سفر پاریس

سفر پاریس خیلی خوب بود .پاریس شهر خیلی قشنگی بود ولی متاسفانه کثیف. حیف شهر به اون قشنگی که چشم کار میکرد سطل آشغالهای پر از زباله بود . اونجا بود که فهمیدم آلمانیها چقدر باهوشند. بخاطر حفاطت از محیط زیست موقع خرید نوشابه بابت هر بطری خالی ۲۵ سنت اضافه پرداخت میشه که با برگرداندن آن به هر فروشگاهی یا دستگاه خودکار میتونی ۲۵ سنت رو دوباره پس بگیری. اینکار باعث میشه که مواد پلاستیکی وارد چرخه محیط زیست نشه . شهر تمیز میمونه . دیگه سطل زباله ها پر از بطری خالی نیست و درغیر اینصورت اگه کسی هم حال برگردوندن بطری خالی رو نداشته باشه همیشه کسانی هستند که  برای خرج روزانه شان بطریها رو جمع میکنن و امرار معاش میکننند.در حقیقت یک نوع کار برای این افراد هست . بطوریکه هیچ بطری خالی بیشتر از نیم ساعت در گوشه کنار شهر نمیمونه و سریعا جمع آوری میشه .

بگذریم داشتم از سفرم میگفتم. ما با یه تور به پاریس رفته بودیم اول صبح ما رو بردند به زاسره کوور وکلیسای نتردام و برج ایفل و بعد از یک گردش کوتاه در شهر به هتل رفتیم و چون روز ملی فرانسه بود و  جشنی برپا بود  بلافاصله بعد از نهار برگشتیم به وسط شهر. قشنگترین جای دیدنیش به نظر من کاخ ورسای و موزه لوور بود. بخصوص  کاخ ورسای که تصویرگر داستانهایی بود که قبلا در باره اش خونده بودی.

ازجاهای دیدنی دیگر برج مونتپارناس بود که میتونستی در عرض ۴۰ ثانیه ۵۶ طبقه بالا بری و تموم شهر رو از اون بالا ببینی . بخصوص اگه حوصله نداشتی تو صف های طولانی برج ایفل منتظر بلیط باشی . این بهترین وسیله بود که چشم انداز شهر رو بتونی ببینی .

برج ایفل . دیسنی لند .  گردش با کشتی بر روی رود سن  . شا نزه لیزه واپرای معروف پاریس. باغ معروف تویلری. میدان شارل دوگل و کنکورد ازجاهای دیگری بود که واقعا دیدن داشت.

چیزی که باعث تاسف بود صف های طولانی برج ایفل بود که چند ساعت باید معطل میشدی .اگر یه وقتی خواستید که با تور به گردش بروید در رزرو  برنامه ها عجله نکنید چون با وسایل نقلیه عمومی مترو میتونید خودتون شهر رو بگردید واحتیاج به راهنما نیست فقط کافی است که نقشه شهر رو داشته باشید با مترو میتونید براحتی جاهای دیدنی رو خودتون بگردید و در هزینه ها هم صرفه جویی کنید.

 

یک همسر  یک دوست

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که

رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.


پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا

جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری

نیست.
پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و

صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!


پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد.

چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!


پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه

پیش او می‌روید؟


پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:


اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

آین مطلب رو برای اسکارلت عزیزم نوشتم که میگفت نباید انتظار زیادی از دوستان داشته باشم.

دوستی

کسی رو برای دوستی انتخاب کن که قلب بزرگی داشته باشه تا مجبور نشی برای اینکه درقلبش جای بگیری خودت رو کوچیک کنی..