<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>غریب آشنا</title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 04 Jul 2016 07:00:00 +0100</lastBuildDate>
<item>
<title>با هم بخوانیم</title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/562</link>
<description>با خودم قرار گذاشتم هفته ای یه کتاب به زبان فارسی بخونم . راستش نوشتنم داره خیلی بد میشه از خودم خجالت میکشم. فکر کنم بعلت کم شدن مموری مخم داره هنگ میکنه. وقتی گفت عاشقت نیستم خودش هم باور نمی کرد که به این زودی به توبه بیفتد .من هم نمی دانستم . فکر می کردم این هم مثل همه ی حرفهای تلخ یک دقیقه ای اش میگذرد و هیچکدام متوجه نشدیم که این جمله مثل یک تیر زهر الود خیلی اتفاقی تغییر مسیر می دهد و درست وسط هدف می خورد و همه ی امتیاز ها را از ان خود می کند .</description>
<pubDate>Mon, 04 Jul 2016 07:00:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/562</guid>
</item>
<item>
<title>این داستان ادامه دارد</title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/563</link>
<description>تازه از راه رسیدم لباسامو با سرعت نور از تنم میکنم رو صندلی اتاق رهاش میکنم از تو کیفم موبایلمو بیرون میارم و رو میز میندازم یه سر میرم آشپزخونه. انگار رو سرم خراب میشن این ظرفها. همین امروز صبح که داشتم سرکار میرفتم حین آماده کردن عدس پلو همه ظرفها رو شسته بودم و حتی بعدش تو کابینت سرجاشون گذاشته بودم. ولی حالا انگار بمب ترکیده بود. هرکی غذایش رو خورده همونطور با ته مونده غذا رو میز واسم ردیف کرده بودن.</description>
<pubDate>Sat, 25 Jun 2016 07:07:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/563</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/561</link>
<description>چیزی که گه گاه برام غم انگیز بود بیاد نیاوردن خاطره ای بود که یکی از نزدیکان تعریف میکرد و برای من انگار اصلا اتفاق نیافتاده بود . گاها سری تکون میدادم که آره یادمه. ولی درگوشتون بگم اصلا یه لحظه اش هم یادم نمیومد . وقتی ابراز نگرانی از فراموشی میکردم اطرافیان میگفتن از بس که سرت شلوغه . هزار تا کار رو باهم میکنی!!!! به تازگی این مشکلم برطرف شده . از وقتی یه دوربین بدست از لحظات خوب یا بد عکس میگیرم و هرچند وقت یکبار به سراغشون میرم انگارخاطرات به سلولهای</description>
<pubDate>Tue, 05 Jan 2016 16:43:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/561</guid>
</item>
<item>
<title>نوستالژی های ما</title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/560</link>
<description>امروز داشتم نهار درست میکردم طبق معمول به دوتادست چند کار رو باهم میکردم برنج داشت تو قابلمه قل قل میکرد حواسم بود که روغنش رو به موقع بریزم تا تهش نسوزه و کته قالبی دربیاد . از انور خیارو گوجه ها رو میلیمتری خورد میکردم چون به نظرم سالاد شیرازی مزه اش به اینه که حسابی ریزو یکدست باشه تو تاوه هم روغن رو ریخته بودم داغ بشه تا کباب برگ به روش خودم که برشهای چهارگوش با ادویه فراوون درست کنم یه کم دیر شد تا گوشتها رو ریختم روغن جلزو ولز کرده یه کم به صورتم</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2015 13:14:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/560</guid>
</item>
<item>
<title>روزنوشت</title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/559</link>
<description>اپیزود اول تو مترو نشستی ساعت رفت کارمندا به سرکاره و جای نشستن نیست . تعدادی هم سرپا ایستادن. دختر جوونی که اغلب تو این مسیر میبینم سروکله اش پیدا میشه. ببخشید خانم ها و اقایون که مزاحمتون میشم . من مدتیه که بی خانمان شدم و احتیاج به مقداری پول برای خورد و خوراک دارم و کلاهشو دستش میگیره و در طول مترو به یکی یکی مسافرا لبخند میزنه.( یه دختر حدودا 25 ساله نسبتا زیبا خوش سروزبون با دو تا سگ بلو لاکی که همیشه تومترو گدایی میکنه).</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2015 21:14:30 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/559</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/529</link>
<description>نمیدونم براتون پیش اومده که بعد از ازدواج وقتی به خونه پدر ومادرتون برمیگردین خوب خیلی خوشحالین احساس خوبی دارین ولی انگار دیگه اون خونه متعلق به شما نیست یه حس غریب تلخ. باید با همه محبتهایی که بهتون میشه برگردین خونه خودتون. یا شاید اینطور بهتره بگم وقتی از محل کارتون استعفا میدید همون جایی که وقتی توش کار میکردین احساس قدرت و مالکیت داشتین وقتی بعدها به محل کارقبلیتون میرین یه احساس بدی دارین انگار یکی اومده جاتون رو گرفته دیگه هم نمیشه اون محیط قبلی</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2015 18:55:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/529</guid>
</item>
<item>
<title>به کمال گرایی نه بگویید! نه به مادر بودن</title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/528</link>
<description>امروز یه مطلبی با عنوان مادرانی که از مادر بودن پشیمان هستن رو از دویچه وله با این مضمون شنیدم : میگویند زیباترین لحظه یه زن لحظه مادر شدن اوست. زیباترین دوران دوران بارداری است و هیچ حسی قشنگتر و متعالیتر از حس مادر بودن نیست اما آیا همه مادران از مادر بودن خود احساس خوشبختی میکنند پرسش یا شکستن تابو. چند روز پیش یک جامعه شناس جوان اسراییلی این تابو را شکست او تحقیقات خود را منتشر کرد. این محقق از مادرانی که از مادر بودن خود پشیمانند تحقیق کرده.</description>
<pubDate>Wed, 15 Apr 2015 18:19:18 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/528</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/522</link>
<description>باز هم یه سال دیگه رو پشت سر گذاشتیم . بااینکه من از عید نوروز و مراسمش خوشم میادولی امسال حس وحال شرکت در مراسم جمعی رو نداشتم. یعنی بیشتر بخاطر همون دنگ و فنگ آماده کردن واسه مراسم بود که منصرفم میکرد وگرنه امسال کنسرت ابی هم بود خیلی دوست داشتم برم. ولی ما ایرانیها اونقدر تو بعضی چیزا افراط میکنم که زیبایی و حس خوب خود جشن از بین میره خدا کنه این مرحله گذر از مصرفی بودن هر چه زودتر تموم بشه و ماها به خودمون بیایم و راحت زندگی کنیم و به خود لحظه فکر کنیم</description>
<pubDate>Sun, 29 Mar 2015 17:30:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/522</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/521</link>
<description>پول.... مذهب .... مرزها... عذاب های زمین اند</description>
<pubDate>Sun, 22 Mar 2015 18:54:00 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/521</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://gharibeeashena.blogfa.com/post/520</link>
<description>من اگر مرد بودم و دست زني را مي گرفتم، پا به پايش فصل ها را قدم مي زدم و برایش از عشق و دلدادگي مي گفتم؛ تا لااقل یک دختر در دنيا از هیچ چیز نترسد!...شما زن ها را نمي شناسيد! زن ها ترسو اند، زن ها از همه چیز می ترسند، از تنهایی، از دلتنگي، از دیروز، از فردا، از زشت شدن، از ديده نشدن، از جايگزين شدن، از تکراری شدن، از پیر شدن، از دوست داشته نشدن،... و شما برای رفع اين ترس ها نه نیازی به پول دارید، نه موقعیت و نه قدرت، نه زيبايي و نه زبان بازي! كافيست فقط</description>
<pubDate>Sat, 21 Mar 2015 19:06:52 +0100</pubDate>
<dc:creator>gharibeeashena</dc:creator>
<guid>gharibeeashena.blogfa.com/post/520</guid>
</item>
</channel>
</rss>
